اعزاب
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعزاب .[ اِ ] (ع مص ) دور شدن و دور کردن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). یقال : اعزبه اﷲ؛ ای اذهبه . (منتهی الارب ). دور شدن، یقال : «من قراء القرآن فی اربعین لیلة فقد اعزب »؛ ای ابعد العهد بأوّله من عزب بابله . (از اقرب الموارد). و دور کردن . (از اقرب الموارد). ◄ خداوند شتران دوررفته شدن و بگیاه دور رسیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).یقال : اعزب القوم ؛ اذا اصابوا الکلأ العازب ؛ (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دور شدن شتر از قوم در چراگاه . (از اقرب الموارد). دور شدن چهارپای از خداوند. (تاج المصادر بیهقی ). دور شدن اشتر یا گوسفند خداوند. (مصادر زوزنی ). ◄ دور ماندن شتر در چراگاه . یقال : اعزبت الابل ؛ بعدت فی المرعی لاتروح . ◄ دور رسیدن چوپانان بگیاه : اعزب الرعاة؛ اصابوا العازب ؛ ای الکلأ البعید. ◄ عزب ساختن کسی را: اعزب فلاناً؛ جعله عزباً. (از اقرب الموارد).
اعزاب . [ اَ ] (ع ص، اِ)ج ِ عَزَب، بمعنی مرد بی زن و زن بی شوی و اعزاب جمع هر دو است . (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء). ج ِ عَزَب، به اعتبار لفظ کلمه و جمع دیگر آن عُزّاب بجهت معنی آن که عازب است . (از اقرب الموارد).
اعزاب . [ اَ ] (اِخ ) هِراوةالاعزاب ؛ اسبی است کانت موقوفة علی الاعزاب یغزون علیها و یستفیدون المال لیتزوجوا. (منتهی الارب ). هِراوةالاعزاب ؛ نام اسب مشهوری که وقف بود بر عزبها که با آن می جنگیدند و مال بدست می آوردند تا با آن ازدواج کنند. و یضرب بها المثل، یقال : «اعز من هِراوةالاعزاب ». (از اقرب الموارد).