اعزاز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اعزاز. [ اِ ] (ع مص ) عزیز کردن . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ) (مؤید الفضلاء) (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). ارجمند کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). عزت دادن . (غیاث اللغات ). گرامی داشتن . (آنندراج ). ◄ قوی کردن . (مؤید الفضلاء) (مصادر زوزنی ) (تاج المصادر بیهقی ) (آنندراج ). قوی گردانیدن . ◄ عزیز گردانیدن . (منتهی الارب ). ◄ تنگ پستان گردیدن ناقه . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). تنگ شدن سوراخ پستان شتر ماده . (آنندراج ). تنگ شدن سوراخ پستان اشتر وگوسفند. (مصادر زوزنی ). تنگ سوراخ پستان شدن اشتر. (تاج المصادر بیهقی ). تنگ سوراخ شدن پستان ماده شتر. (از اقرب الموارد). ◄ بر زمین درشت رسیدن . (آنندراج ). در زمین درشت افتادن . (تاج المصادر بیهقی ). بر زمین درشت افتادن کسی . (از اقرب الموارد). ◄ دوست داشتن کسی را. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). کسی را دوست داشتن . (از اقرب الموارد). ◄ نمایان شدن حمل گوسپند. (آنندراج ). نمایان شدن حمل گوسپند و بزرگ شدن پستان آن . (از اقرب الموارد). نمایان شدن حمل گوسپند. گران گردیدن پستان آن .(ناظم الاطباء). ◄ دشوار برداشتن گاو باررا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). دشوار شدن حمل گاو، یعنی وضع کردن آن . یقال : اَعَزَّت البقرة؛ عسر حملها، ای وضعه . (از اقرب الموارد). ◄ بزرگ آمدن غم بر کسی . یقال : اعز علی ّ بما اُصبت ُ به و اُعززت ُ بما اصابک (مجهولاً)؛ ای عظم علی ّ. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). بزرگ آمدن غم بر کسی . (آنندراج ). دشوار و بزرگ آمدن اندوه بر کسی : اُعززت ُ بما اصابک (مجهولاً)؛ عظم علی ّ و صعب . (از اقرب الموارد). سخت آمدن چیزی بر کسی . (تاج المصادر بیهقی ). ◄ درزمین درشت سیر کردن . (از اقرب الموارد). رفتن در آن (زمین درشت ). (تاج المصادر بیهقی ). ◄ گرامی داشتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) تعظیم . تکریم . (ناظم الاطباء). بزرگ داشت . اکرام . (یادداشت بخط مؤلف ) : آن دیار تا روم ... به برادر یله کنیم ... تا خلیفت ما باشد و به اعزاز بزرگتر داریم . (تاریخ بیهقی ). و امیرالمؤمنین اعزازها ارزانی داشتی مکاتبت پیوسته . (تاریخ بیهقی ). بسی دیدم اعزاز و اجلالها ز خواجه ٔ جلیل و امیر اجل . ناصرخسرو. ملک این برمک با چندان اعزازو اکرام از بلخ بفرمود آوردن . (تاریخ برامکه ). دل بپرداز از این خرابه جهان پای درکش بدامن اعزاز. سنائی . شیر...در اعزاز ... او [گاو] مبالغت نمود. (کلیله و دمنه ). بنزد تو همه اعزاز اهل دانش راست که اهل دانشی و مستحق اعزازی . سوزنی . او را به اعزاز درگرفت و رقم نسیان بر سر سوابق وحشت کشید. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٠٥).چون امام ابوالطیب بدیار ترک رسید بمورد او اهتزاز و ارتیاح نمودند و در اعزاز و اکرام قدر او بهمه عنایت برسیدند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٢٣٨). گورخان نیز رسل او را زیادت اعزازی نکرد و التفاتی ننمود. (جهانگشای جوینی ). به اعزاز دین آب عزی ببرد. (بوستان ). گر تو بازآیی و بر دیده ٔ سعدی بروی هیچ شک نیست که منظور به اعزاز آید. سعدی . و بمعنی گرامی داشتن و با لفظکردن و دادن مستعمل . (آنندراج ). ♦ اعزاز کردن ؛ تعظیم کردن . محترم داشتن . (ناظم الاطباء). رجوع به این کلمه شود. ♦ اعزاز و احترام ؛ ارجمندی و گرامی و بزرگی . (ناظم الاطباء). ♦ اعزاز و اکرام ؛ عزیز و گرامی داشتن : ملک، این برمک را با چندان اعزاز و اکرام از بلخ بفرمود آوردن . (تاریخ برامکه ). ♦ اکرام و اعزاز ؛ گرامی و عزیز داشتن : لئیمان را مکن اکرام و اعزاز کریمان را مدار از پیش خود باز. ناصرخسرو.
اعزاز. [ ] (اِخ ) نام قصبه ٔ کوچکی است در قضای کلیس از سنجاق و ولایت حلب و در هجده هزارگزی جنوب غربی کلیس واقعگشته است . یک قلعه ٔ ویران هم دارد و در زمانهای سابق شهر بزرگی بود، چه در فتوح شام و چه در وقایع صلیبی نام این شهر با کمال اهمیت یاد می شود. بعدها تیمورلنگ این بلد را به ویرانه ای مبدل ساخت . گویا سکنه اش به کلیس هجرت کرده باشند. (از قاموس الاعلام ترکی ).