افراخت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افراخت . [ اَ ] (فعل ) برداشت و بلند ساخت و آنرا فراشت نیز گویند. (برهان ) (آنندراج ) (هفت قلزم ) (انجمن آرای ناصری ). و بر این قیاس افراخته و افراشته و مصدر آن افراختن و افراشتن است و هر دو را بحذف الف نیزگفته اند. (آنندراج ) (انجمن آرای ناصری ) : افراخت لوای پادشاهی بگرفت سفیدی و سیاهی . خواجه عمید لوبکی . رجوع به افراختن و افراشتن شود. ♦ افراخت پای ؛ بر سه معنی است : ۩ کنایه از دویدن است . ۩ چیزی که بزیر پا اندازند. ۩ بطور استعاره فقیر و بیچاره را گویند. (از فرهنگ جهانگیری ).