افراشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افراشته . [ اَ ت َ / ت ِ ] (ص ) برداشته . بلندساخته . بالابرده شده . (آنندراج ) (برهان ). بلندکرده . مقابل فروهشته . (یادداشت مؤلف ) : درفشان بسیارافراشته سر نیزه ها ز ابر بگذاشته . دقیقی . دل از حرص و از کینه انباشته سر کبر بر چرخ افراشته . لبیبی . تا بناهای افراشته را در دوستی افراشته تر کرده اید. (تاریخ بیهقی ص ٧٢). خراج که ماده ٔ آن سخت گرم بود، رنگ آن سخت سرخ بود و آماس افراشته تر و سر او تیزتر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). افراخته، افراشته، افرازیده، با لغت افراشته مترادفند: پرچم ز شب پرداخته طاوس پرچم ساخته بیرق ز صبح افراخته روزش سپهدار آمده . خاقانی . ◄ کارگذاشته . (یادداشت بخط مؤلف ) : در او افراشته درهای سیمین جواهرها نشانده در بلندین . شاکر بخاری . و رجوع به افراشتن شود. ♦ افراشته قد ؛ آخته قد. (مؤید). بلندبالا. کذا فی المحمودی . (فرهنگ شعوری ). ♦ افراشته گوش ؛ آخته گوش . بلندگوش : خر افراشته گوش . ♦ برافراشته ؛ مشیّد. (منتهی الارب ). بالابرده شده .بلندگردیده .