افراشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افراشتن . [ اَ ت َ ] (مص ) برداشتن . بلند ساختن . (برهان ) (آنندراج ). افراختن . برداشتن . بلند ساختن . (ناظم الاطباء). همان افراختن است و فراشتن نیز لغتی است . (شرفنامه ٔ منیری ). رفع کردن . بلند کردن . دروا کردن . و برداشتن چنانکه جانور دم را و آدمی دست را بر آسمان و جز آن . و مصدر دیگر غیرمستعمل آن افرازش است چنانکه در بیفراز. (یادداشت مؤلف ). اوراشتن . افرازیدن . فراشتن . فراختن . فرازیدن از مترادفات آنست : ز روی زمین تخت برداشتند ز هامون به ابر اندر افراشتند. فردوسی . پای او افراشتند اینجا چنانک تو برازکون راژها افراشتی . لبیبی (از لغت نامه ٔ اسدی ). امروز چون تخت بما رسید... جهد کرده آید تا بناهای افراشته در دوستی را افراشته ترکرده آید. (تاریخ بیهقی ). در اصطناع گاو و افراشتن منزلت او شیر را عاری نمی بینم . (کلیله و دمنه ). چه میخواهی از طارم افراشتن همینت بس از بهر بگذاشتن . سعدی . بدانم بدستی که برداشتم بنیروی خود برنیفراشتم . سعدی . هیچکس را تو کسی انگاشتی هم چو خورشیدش بنور افراشتی . سعدی . ♦ به ابر اندر افراشتن ؛ به ابر رساندن . تا ابر بلندساختن : سپه یکسره نعره برداشتند سنانها به ابر اندر افراشتند. فردوسی . بفرمود تا سرْش برداشتند بنیزه به ابر اندر افراشتند. فردوسی . درفشان به ابر اندر افراشته سر نیزه از مهر بگذاشته . فردوسی . ♦ تیغ افراشتن ؛ بلند کردن تیغ وبالا بردن آن : هر چه خواهی کن که ما را با تو روی جنگ نیست سر نهادن به در آن موضع که تیغ افراشتن . سعدی . ♦ چتر دولت افراشتن ؛ بلندمرتبه شدن . بخت و اقبال کسی بلند شدن . ♦ دست افراشتن ؛ بلند کردن دست و بحرکت درآوردن آن : زمان تا زمان دست بفراشتی گشادی کف و بانگ برداشتی . (گرشاسب نامه ). ♦ رایت افراشتن ؛ بلند ساختن رایت و به اهتزاز درآوردن آن : قصه ٔ آن غزو محقق کرد تا رایت اسلام بقرآن افراشته شود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ص ٣٥٤). ♦ سر برافراشتن ؛ سرفرازی کردن . سربلند بودن : بسلطانی جود چون سر فراشت قضا چتر دولت برافراشتش . خاقانی . از آن بزم داران که من داشتم وز ایشان سر خود برافراشتم . نظامی . تواضع سر رفعت افرازدت تکبر بسر اندر اندازدت . سعدی . حب ّ ایشان سرت برافرازد بغض ایشان بخاکت اندازد. اوحدی . ♦ سر شاخ افراشتن ؛ بلند کردن آن : که بیخش ز خون و ز کین کاشتی سر شاخ زین کین برافراشتی . فردوسی . ♦ قد برافراشتن ؛ قیام کردن . راست ایستادن . (یادداشت مؤلف ). ♦ کلاه افراشتن ؛ بلند ساختن آن : شب تیره لشکر همی راند شاه چو خورشید افراشت زرین کلاه . فردوسی . ◄ نصب کردن . بکار گذاشتن . کار گذاشتن (یادداشت مؤلف ). برپای کردن . راست کردن . (یادداشت مؤلف ) : در او افراشته دُرهای سیمین جواهرها نشانده در بلندین . شاکر بخاری . غرض من [ بیهقی ] آنست که ... بنای بزرگ افراشته گردانم چنانکه ذکر آن تاآخر روزگار باقی ماند. (تاریخ بیهقی ). ♦ افراشتن چادر ؛ زدن آن . نصب کردن و برپای داشتن آن . ♦ افراشتن خیمه ؛ زدن خیمه . نصب کردن و برپای کردن آن . ♦ طارم افراشتن ؛ بنا کردن طارم و برپای ساختن آن : چه میخواهی از طارم افراشتن همینت بس از بهر بگذاشتن . سعدی . ◄ ستودن و تعریف کردن . ◄ جمع نمودن . (آنندراج ).