افرس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افرس . [ اَ رَ ] (ع ن تف ) سوارکارتر. (یادداشت دهخدا). ♦ امثال : افرس من بسطام . افرس من تمیم الفرسان . افرس من عامر . افرس من ملاعب الاسنة . و رجوع به مجمع الامثال میدانی ذیل فرس شود. ◄ باهوشتر. بافراست تر. خوش قریحه تر. عبدالعزیزبن محمد القرشی (کان من اهل طارف قریة بافریقیه ) ذکره ابن رشیق فی الانموذج و قال کان مجودا فی الشعر، و کان فی النثر افرس من اهل زمانه و کان یکتب خطاً ملیحاً. (معجم البلدان ).
افرس . [ اِ ف ُ رِ ] (اِخ ) عنوان افری یا افرس بر جمعی از احکام اسپارتا اطلاق میشدکه عده ٔ ایشان پنج نفر بود و همه شان از میان افراد مدینه ٔ مزبور انتخاب میشدند. برخی از مورخان معتقدندکه مقام حکام مزبور را الیکورگوس پدید آورده است . وظیفه افریها مراقبت در اعمال سایر حکام و حفظ احترام قوانین بود، لیکن پس از چندی قدرت یافتند و در سایر امور نیز مداخله نمودند. افریها در آغاز پائیز انتخاب میشدند و نام سال از اسم یکی از ایشان اتخاذ میشد.مقام افری در زمان سلطنت کلبه ئومینس سوم (٢٣٦ - ٢٢١ق .م .) برافتاد. (تمدن قدیم ترجمه ٔ فلسفی ص ١٤٥٣).