افسرده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افسرده . [ اَ س ُ دَ / دِ ] (ن مف / نف ) منجمد. (ناظم الاطباء). یخ بسته شده . (غیاث اللغات ). از بسیاری سردی پژمرده و یخ بسته شده . مجازست چون آتش افسرده و تنور افسرده و شعله ٔ افسرده و چراغ افسرده . (آنندراج ). جامد.(دهار). فسرده . بسته . (یادداشت مؤلف ) : زمستان و سرما به پیش اندر است که بر نیزه ها گردد افسرده دست . فردوسی . بیفتاد بر خاک و چون مرده گشت تو گفتی همی خونش افسرده گشت . فردوسی . بسا آب کافسرده ماند بسایه که بالای سر آفتابی نبیند. خاقانی . گر دجله درآمیزد باد لب و سوز دل نیمی شود افسرده نیمی شود آتشدان . خاقانی . چون بیدار شود [ مردم غشی افتاده ] پیراهن مصندل پوشانند و طعام مرصوص و افسرده و دوغ سردکرده دهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ای همچو یخ افسرده یک لحظه برم بنشین تا در تو زند آتش ترسابچه یک باری . عطار. آتش اندر پختگان افتاد و سوخت خام طبعان همچنان افسرده اند. سعدی . ♦ افسرده تر ؛بسته تر. یخ بسته تر. منجمدتر. سردتر : از آب نطقشان که گشاید فقع که هست افسرده تر ز برف دل چون سدابشان . خاقانی . گرم ولیک از جگر افسرده تر زنده دلی از دل خود مرده تر. نظامی . ♦ افسرده تن ؛ تن یخ بسته . تن منجمدشده . کنایه از مرده شده : آنجا که من فقاع گشایم ز دست فضل الا ز درد دل چو یخ افسرده تن نیند. خاقانی . ♦ افسرده دل ؛ غمگین . اندوهگین . دل افسرده : در محفل خود راه مده همچو منی را کافسرده دل افسرده کند انجمنی را. ؟ ♦ افسرده (یافسرده ) شدن بازار ؛ کنایه از کاسد شدن بازار است . (آنندراج ) : بسکه بازار آتش افسرده است از خجالت غریق بحر تب است . ملافوقی یزدی (از آنندراج ). ز دمشان فسرده است بازار شعر نکو میفروشند بازار شعر. ظهوری (از آنندراج ). ♦ افسرده شدن تب ؛ کنایه از کم شدن تب . (آنندراج ) : شد رعشه ٔ پیری پر و بال طلب تو یک جو نشد افسرده ز کافور تب تو. صائب (از آنندراج ). ♦ افسرده شدن قصه ؛ کنایه از مبتذل شدن آن است . (آنندراج ) : شد قصه ام افسرده چو افسانه ٔ مجنون پیداست که رسوای جهان چند توان بود. باقر کاشی (از آنندراج ). ♦ افسرده کردن ؛ غمگین ساختن . اندوهگین کردن : در محفل خود راه مده همچو منی را کافسرده دل افسرده کند انجمنی را. ؟ ♦ افسرده گردیدن ؛ یخ بستن . منجمد شدن . افسرده گشتن : چو بر نیزه ها گردد افسرده چنگ پس پشت برف آید و پیش جنگ . فردوسی . ۩ اندوهگین شدن : تا نگردد دل تو افسرده چهره ٔ مردم فسرده مبین . ؟ ♦ افسرده گشتن ؛ منجمد شدن . بسته گردیدن : سردی دی را نظر کن که به مجمر همچو یخ افسرده گشته آتش سوزان . قاآنی . ♦ آتش افسرده دامن ؛ آتش یخ بسته . سردشده : آب حیات آتش افسرده دامن است مجنون عبث بدامن صحرا نمی رود. صائب (از آنندراج ). ♦ تب افسرده ؛ تب سردشده . کنایه از تب کم شده . رجوع به افسرده شدن تب شود. ♦ تن افسرده ؛ تن یخ بسته . منجمدشده : از بس که جرعه بر تن افسرده ٔ زمین آن آتشین دواج سراپا برافکند. خاقانی . ♦ تنور افسرده ؛ تنور خاموش و سردشده . ♦ چراغ افسرده ؛ خاموش . سردشده . ♦ شعله ٔ افسرده ؛ شعله ٔ خاموش . سردشده . ♦ دل افسرده ؛ دل اندوهگین . دل غمین : دل افسرده مانده است چون نفسرد دل که از آتش لهو تابی نبیند. خاقانی . ◄ اندوهگین گشته . (ناظم الاطباء). غمین .مغموم . ملول . (یادداشت مؤلف ) : چون کوزه ٔ فقاعی ز افسردگان عصر در سینه جوش حسرت و در حلق ریسمان . خاقانی . در جامع بعلبک وقتی کلمه ای چند همی گفتم بطریق وعظ با طایفه ٔ افسرده و دل مرده . (گلستان ). دل چو افسرده شد از سینه برون باید کرد مرده هرچند عزیز است نگه نتوان داشت . ؟ (از جامعالتمثیل ). بلی قدر چمن را بلبل افسرده میداند غم مرگ برادر را برادرمرده میداند. ؟ ◄ سردشده : افسرده چو سایه و نشسته در سایه ٔ دوکدان مادر. خاقانی . ♦ امثال : آهن افسرده کوفتن ؛ آهن سرد کوفتن . ◄ پژمرده . (ناظم الاطباء) (فرهنگ شعوری ). از بسیار سردی پژمرده . (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : ز باغ خاطر من خواه تازه نخل سخن ز خشک بید هر افسرده ای چه آری یاد. خاقانی . ♦ گل افسرده ؛ کنایه از گل خزان شده . (آنندراج ). ◄ دل سرد شده . (ناظم الاطباء).