افشار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
افشار. [ اَ ] (اِمص ) فشار. انضغاط. (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ خلانیدن . (آنندراج ) (برهان ). ◄ افشردن، یعنی آب از چیزی بزور دست گرفتن . (برهان ). ◄ ریختن پی درپی . (از برهان ). ◄ (ن مف مرخم ) در بعضی کلمات مرکب بمعنی افشارده و افشرده آمده است . (فرهنگ فارسی معین ). چیزی که بزور پنجه از هم افشرده شود چون سیم دست افشار و زر دست افشار. (از آنندراج ). ♦ دست افشار ؛ مایعی که بواسطه ٔ فشردن با دست از میوه ای گرفته شود:آب لیموی دست افشار. آب غوره ٔ دست افشار. (ناظم الاطباء) : بمستی گر رسد دستم بمینای نمک سودش شود یاقوت دست افشار لعل خنده آلودش . داراب بیگ جویا (آنندراج ). ◄ چیزی که ریخته شده پی درپی . ◄ خلانیده شده . (ناظم الاطباء). ◄ (نف مرخم ) ریزنده . (برهان ). افشرنده . (آنندراج ). ◄ معین . شریک . رفیق . ممد. معاون . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از برهان ). ◄ (فعل امر) امر از افشردن . یعنی بخلان، بفشار. (برهان ) (آنندراج ). ♦ پاافشار ؛ نعلین چوبین . (آنندراج ). ♦ سم افشار ؛ پاافشار : گاو را داغها نهی بسرین بر دل خاک گر سم افشاری . سنجر کاشی (از آنندراج ).
افشار. [ اَ ] (اِخ ) طایفه ای از ترکان چادرنشین که در بیشتر خاک ایران پراکنده اند و دارای چندین تیره اند. (از ناظم الاطباء). خاندان معروف افشاریه یعنی نادرشاه و جانشینان او هم از این طایفه اند. (از فرهنگ فارسی معین ). رجوع به مقالات کسروی ج ١ ص ٨٠ ببعد شود.