الفختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفختن . [ اَ ف َ ت َ ] (مص ) بمعنی الفاختن . (فرهنگ جهانگیری ) (شرفنامه ٔ منیری ) (فرهنگ رشیدی ) (انجمن آرا) (برهان قاطع) (آنندراج ) (فرهنگ میرزا ابراهیم ). اندوختن . (از فرهنگ اسدی ). در نسخه ای از فرهنگ اسدی ذیل الفخت آمده : الفخت چنان بود که گویی بیندوخت و گرد آورد - انتهی . کسب کردن . گرد کردن . الفغدن . الفیدن . الفنجیدن . فعل ماضی آن الفخت و بیلفخت و بلفخت بمعنی بیندوخت . (از فرهنگ اسدی ) (از فرهنگ رشیدی ) (از هفت قلزم ) : با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش رابکوش تو یک لخت بخور و بده که پر پشیمان نبود هرکه بخورد و بداد از آنک بیلفخت . رودکی (از فرهنگ اسدی ). اگر قارون شوی زالفختن مال شوی در زیر پای خاک پامال . ابوشکور (از انجمن آرا). آنکه مرادش درم الفختن است پیشه ٔ او سوختن و سختن است . امیرخسرو (از جهانگیری ). بجز وی کیست کاندر پادشاهی بعدل و داد نام نیک الفخت . شمس فخری .