الفنجیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
الفنجیدن . [ اَ ف َ دَ ] (مص ) کسب . (فرهنگ اوبهی ). اندوختن و ذخیره کردن . گرد آوردن . بهم رسانیدن . جمع آوردن . کسب کردن . حاصل کردن . اکتساب . در شرفنامه ٔ منیری بمعنی حاضر کردن و حاضر کنانیدن آمده است که ظاهراً حاصل کردن و حاصل کنانیدن است . رجوع به الفاختن و الفنج و الفنج کردن شود : میلفنج دشمن که دشمن یکی فراوان و دوست ار هزار اندکی . ابوشکور (از اسدی و اوبهی ). بیلفنج و ز الفغده ٔ خویش خور گلو را ز رسی بسر برمبر . ابوشکور (از فرهنگ اسدی ذیل رس ). درستی عمل گر خواهی ای یار ز الفنجیدن علم است ناچار. ابوشکور (از رشیدی و انجمن آرا و معیار جمالی ). بیلفغد باید کنون چاره نیست بیلفنجم و چاره ٔ من یکیست . ابوشکور. نیکی الفنج و ز پرهیز و خرد پوش سلاح که بر این راه یکی منکر و صعب اژدرهاست . ناصرخسرو. هر کس که نیلفنجد او بصیرت فرداش بمحشر بصر نباشد. ناصرخسرو. گر بدنیا در نبینی راه دین در ره دانش نیلفنجی کمال . ناصرخسرو. با قناعت کش ار کشی غم و رنج ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج . سنائی (از جهانگیری و رشیدی ). مگر عقل تو خود با تو نگفته است قبا، گیرم بیلفنجی بقا کو. سنائی .