امیر معزی | قطعات | شماره ۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بیار آن میکه پنداری روان یاقوت نابستی و یا جون برکشیده تیغ پیش آفتابستی بیا کیگویی اندر جام مانند گلابستی به خوشی گویی اندر دیده بیخواب خوابستی سحابستی قدح گویی و میقطر سحابستی طربگویی که اندر دل دعای مستجابستی اگر مینیستی یکسر همه دلها خرابستی وگر درکالبد جان را بدل هستی شرابستی اگر این میبهابر اندر بهچنگال عقابستی از آن تا ناکسان هرگز نخوردندی صوابستی