انده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انده . [ اَ دُه ْ ] (اِ) مخفف اندوه است که گرفتگی دل و دلگیری باشد. (برهان قاطع). گرفتگی دل . غم . (از انجمن آرا). تیمار. حزن . هم . (یادداشت مؤلف ). خدوک . غصه . (یادداشت مؤلف ) : خم و خنبه پر، از انده دل تهی زعفران و نرگس و بید و بهی . رودکی . نه زین آن بیازرد روزی بنیز نه او را از این اندهی بود نیز. ابوشکور. رخم بگونه ٔ خیری شده است از انده و غم دل از تفکر بسیار خیره است و دژم . خسروانی . تو شادمانه و بدخواه تو ز انده و رنج دریده پوست بتن بر چو مغز پسته سفال . منجیک . مرا در جهان انده جان اوست کنون با توام روز پیمان اوست . فردوسی . ز بهر من است این همه گفتگوی ترا زین نیاید جز انده بروی . فردوسی . همی بود یک ماه با درد و داغ نمی جُست یکدم زانده فراغ . فردوسی . ز انده در بار دادن ببست ندیدش کسی نیز با می بدست . فردوسی . هرکه را عشق نیست انده نیست دل به عشق از چه روی باید داد. فرخی . تا جهان باشد شادی کن و خرم زی بیخ انده را یکسر زجهان برکن . فرخی . عشق است بلای دل و تو شیفته ٔ عشق سنگی تو مگر کانده برتو نکند کار. فرخی . انده او دل گشاده ببست رامش میر بسته را بگشاد. فرخی . ببر خلعت و بند بردار ازوی بپوزش دلش پاک از انده بشوی . اسدی . مده روز فرخ به روز نژند ز بهر جهان دل در انده مبند. اسدی . بارخدایا بسی عذاب کشیدی انده و تیمار گونه گونه بدیدی . قطران . در حال خویشتن چو همی ژرف بنگرم صفرا همی برآید زانده بسرمرا. ناصرخسرو. چون تو بدبخت و فضولی نه چو گمراهان انده جهل خوری و غم حیرانی . ناصرخسرو. با انده جفت گشتم از شادی فرد ایام وفا نیست ولی چتوان کرد. ابوالفرج رونی . مجسش چون گرفت مرد حکیم گفت ایمن نشین زانده و بیم . سنایی . باده در پیش انده استاده است زانکه غمخوار آدمی باده است . سنایی . بارم انده ریخت بیخم غم شکست گرنه باری بیخ وباری داشتم . خاقانی . خاقانی از انده رشیدت تا کی بود اشک و نوحه برخیز. خاقانی . او خود آسود در کنار پدر انده ما برای مادر اوست . خاقانی . مرا گویند خندان شو چو خورشید که انده برنتابد جای جمشید. نظامی . مگو انده خویش با دشمنان که لاحول گویند شادی کنان . سعدی . به استقبال انده رفته باشی چو در دل رنج فردا داری امروز. فقیهی مروزی .
انده . [ اَ دَ / دِ ] (پساوند) مزید مؤخر که چون در آخر فعل امر (دوم شخص مفرد بدون باء تأکید) [ = ریشه مضارع فعل ] درآید نعت فاعلی درست کندهمچون آینده، رونده، پوشنده، یا زنده . (از یادداشت مؤلف ). ◄ گاه در آخر اسامی نیز آید و نعت فاعلی سازد: غمنده [ = غمگین ]، شرمنده، رزمنده .
انده . [ اَ دَ / دِ ] (مغولی، اِ) اندا. رجوع به اندا شود.