اندهان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندهان . [ اَ دُ ] (اِ) ج ِ انده باشد چنانکه جانور را جانوران و مردم را مردمان گویند این جمع بخلاف قیاس است . چه بغیر از جانور را با الف و نون جمع نتوان کرد. (برهان قاطع) (از آنندراج ) (از انجمن آرا) (از هفت قلزم ). غمان . احزان . (یادداشت مؤلف ) : نشسته همه با غم و اندهان در اندیشه ها کهتران و مهان . فردوسی . ز نو گریه ٔ دیگر آغاز کرد در اندهان دلش باز کرد. فردوسی . روز من گشت از فراق تو شب نوش من شد از اندهانت کبست . اورمزدی . نه مردلم را با لشکر غمان طاقت نه مر تنم را با تیر اندهان جوشن . مسعودسعد. تن به تیمارو اندهان بدهید دل ز شادی و لهو برگیرید. مسعودسعد. به بیست سی غم و چل پنجه اندهان چون صید به شصت واقعه هفتاد روز درماندیم . خاقانی . کودکان آنجا نشستند و نهان درس میخواندند با صد اندهان . مولوی . روزی سه چهار انده او داشت هرکسی آن سوز برطرف شد و آن اندهان نماند. (از فرهنگ سروری ).