اندودن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ دَ) [ په. ] (مص م.)<BR>۱- آلودن.<BR>۲- آب دادن فلزات.<BR>۳- شیره و روغن مالیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ دَ) [ په. ] (مص م.) ۱- آلودن. ۲- آب دادن فلزات. ۳- شیره و روغن مالیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اندودن . [ اَ دَ ] (مص ) انداییدن . (فرهنگ سروری ) (فرهنگ خطی )(شرفنامه ) (فرهنگ میرزا ابراهیم ). کاهگل و گلابه مالیدن . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (آنندراج ). گل مال کردن . (فرهنگ رشیدی ). اندود کردن . کاهگل و گلاوه مالیدن . (ناظم الاطباء). پوشاندن چیزی بوسیله ٔ مالیدن ماده ای به روی آن چنانکه مالیدن کاهگل ببام و دیوار. (فرهنگ فارسی معین ). مالیدن . (یادداشت مؤلف ) : پس بساروج بیندود همه بام و درش جامه ای گرم بیفکند پلاسین زبرش . منوچهری . گفتم ای ماه تو را زلف ز مشک سیه است غالیه خیره چه اندایی بر مشک سیاه . فرخی . ز خون رخ بغنجار بندود خور ز گرد اندر آورد چادر بسر. (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). و گرش نیست مایه برخیره آسمان را بگل نینداید. ناصرخسرو (دیوان ص ١٣٩). بروان تو گر سر گورت جز بخون دو دیده اندایم . مسعودسعد. مثل او چنان بود که مردی از بن دیوار خاک برمیدارد و بام خانه می انداید. (سندبادنامه ص ٣٤). در دل نهال عنبر و سوسن نشانده ام کاندوده شد بعنبر تر برگ سوسنش . سوزنی . روی من کاهست خاکی کاش از خون گل شدی تا بخون دل سر خاک وحید اندودمی . خاقانی . مه به اشک از خاک راه کهکشان گل گرفت و خاک او اندود بس . خاقانی . عاقل آنگه رود بخانه ٔ نحل که بگل چهره را بینداید. خاقانی . از اندودن مشک و ماورد و عود بجودی شده موج طوفان جود. نظامی . نصیب دوزخ اگر طلق بر خود انداید چنان درو جهد آتش که چوب نفت اندود. سعدی . نگارینا بهر تندی که میخواهی جوابم ده که گر تلخ اتفاق افتد بشیرینی بیندایی . سعدی . از رعیت شهی که مایه ربود بن دیوار کند و بام اندود. سعدی . ◄ مطلا و ملمع کردن . (برهان قاطع) (هفت قلزم ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ).ملمع کردن . (زمخشری ) (فرهنگ سروری ) (فرهنگ خطی ) (فرهنگ میرزا ابراهیم ). طلی کردن . (زمخشری ). تذهیب کردن . (ناظم الاطباء). آب دادن فلزات (مانند مس و غیره ). (فرهنگ فارسی معین ) : اندوده رخش زمان بزرآب آلوده سرش بگرد کافور. ناصرخسرو. زر ندیدستی که بی قیمت شود چون بینداییش با چیزی مسین . ناصرخسرو. کوه را بر به سیم درگیرند دشت را رخ بزر بیندایند. مسعودسعد. خانه ٔ ما را چو گل از خون دل رنگین کند آنکه دیوار خران را از طلا اندوده است . جمال الدین . ای بسا مس را بیندوده بزر تا فروشد آن بعقل مختصر. مولوی . ◄ روغن مالیدن . (ناظم الاطباء). شیره و روغن مالیدن . (فرهنگ فارسی معین ) : بفلان کوه چنین و چنین چیزها دیدم و پیرزنی جادو مردی را خر کرد و باز پیرزنی دیگر جادو گوش او را بروغنی بیندود تا مردم گشت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٦٨٠). ◄ اندوختن . (شرفنامه ٔ منیری ) (از شعوری ج ١ ورق ١٢٣ الف ). ♦ آفتاب بگل اندودن ؛ کنایه از حقیقتی را پوشاندن . رجوع به امثال در همین ماده شود. ♦ براندودن ؛ اندودن : همه یال اسب از کران تا کران براندوده مشک و می و زعفران . فردوسی . فرمان بر، آهک کش و زرنیخ براندای بر روی و برون آر همه رویت از اورت . لبیبی . چون گرفته شود آن کشور سنگین ده و شهر سنگدل باش و در رحم براندای به قیر. سوزنی . فلک پاسگه را براندوده نیل سر پاسبان مانده در پای نیل . نظامی . مسی را زر براندودن غرض چیست زر اندر سیم تر زین می توان زیست . نظامی . رخ یوسفان را برآمود میل درمصریان را براندود نیل . نظامی . ♦ دراندودن ؛ اندودن : دراندود یک روی آهن پراکنده بر قیر مشک و عبیر. فردوسی . و نیز از ترکیبات همین کلمه است : آتش اندود، آفتاب اندود، چمن اندود، صبح اندود. رجوع به آنندراج و اندا و اندای و اندود و اندوده در همین لغت نامه شود. ♦ امثال : آفتاب را بگل نتوان اندود . (امثال و حکم مؤلف ج ١ ص ٣٨) : فروغ روی تو را خانه کی حجاب شود بگل چگونه توان نور آفتاب اندود. ابن یمین . فضل را روزگار کی پوشد کس بگل آفتاب ننداید. رشید وطواط. و رجوع به گِل و آفتاب شود.
مترادف و متضاد واژهدان
مالیدن پوشاندن
فرهنگ طیفی واژهدان
روکش کردن، مالیدن، روکار کردن، پوشاندن، رویه انداختن