انفاس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انفاس . [ اَ ] (ع اِ) ج ِ نَفَس . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (دهار)(آنندراج ). دمها. رجوع به نفس شود. ◄ دمها. نفسها. روانها. آوازها. سخنها. (ناظم الاطباء): این جمله ز آثار نسیم است مگر هست آثار نسیم سحر انفاس مسیحا. مسعودسعد. بنزدیک قیاس انفاس جدش همه آیات دین کردگار است . مسعودسعد. همه انفاس من مدایح تست زان همی زنده داردم انفاس . مسعودسعد. گوش به دریوزه ٔ انفاس دار گوشه نشینی دو سه را پاس دار. نظامی . هرکه دمی دارد از انفاس او می شنود تا بقیامت خروش . سعدی . سعدیا دختر انفاس تو بس دل ببرد بچنین زیور معنی که تو می آرایی . سعدی . مردمان از انفاست در راحت بودند. (گلستان ).دیگران هم ببرکت انفاس شما مستفید گردند. (گلستان ).از انفاس شریفه ٔ حضرت خواجه ٔ ماست قدس روحه که بر ظهور خوارق عادات و کرامات اعتمادی نیست . (انیس الطالبین ). متابعت سنت رسول در افعال و اعمال از انفاس شریفه ٔ حضرت خواجه ٔ ماست . (انیس الطالبین ص ٧). ♦ انفاس برآوردن ؛ دم برآوردن . نفس برآوردن : هم مقصر بوم اگر شب وروز به سپاست برآورم انفاس . ناصرخسرو. ♦ انفاس سحرخیزان ؛ دعاها و راز و نیازهای سحرخیزان : همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود که ز بند غم ایام نجاتم دادند. حافظ. ♦ انفاس صبحدم ؛ نسیم بامدادی : این باد روح پرور از انفاس صبحدم گویی مگر ز طره ٔ عنبرفشان تست . سعدی . ♦ انفاس کسی را شمردن ؛ مراقب کوچکترین احوال وی بودن . جاسوسی کردن درباره ٔ او. (فرهنگ فارسی معین ): امیرمحمود چند مشرف داشت به این فرزندش، بودند تا بیرون بودی با ندیمان و انفاسش می شمردند و انهاء می کردند. (تاریخ بیهقی ). امیرمسعود عبدوس را فرمود تا کدخدایان ایشان [ غازی و اریارق ] بفریفت و در نهان به مجلس سلطان آورد و سلطان ایشان را بنواخت و امید داد و با ایشان بنهاد که انفاس خداوندان خود می شمرند و هرچه رود با عبدوس می گویند تا وی بازنماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢١٩).
انفاس . [ اِ ] (ع مص ) در شگفت آوردن کسی را. ◄ ترغیب نمودن کسی را در کاری . (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (آنندراج ) (از اقرب الموارد). راغب کردن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ): انفسه فی الامر. ◄ نفیس شدن . (تاج المصادر بیهقی ) (مصادر زوزنی ). گرانمایه شدن . (یادداشت مؤلف ).