انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۲۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یارب چه بلا که عشق یارست زو عقل به درد و جان فکارست دل برد و جمال کرد پنهان فریاد که ظلم آشکارست گر جان منست ازو به جانم من هیچ ندانم این چکارست ناید بر من خیال او هیچ وین هم ز خلاف روزگارست کارم چو نگار نیست با او زان بر رخ من ز خون نگارست زو هیچ شمار برنگیرم زیرا که جفاش بیشمارست