انوری | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرکس که غم ترا فسانهست دستخوش آفت زمانهست هرکس که غم ترا میان بست از عیش زمانه بر کرانهست تو یار یگانهای و بایست یار تو که همچو تو یگانهست عشق تو حقیقت استای جان معلوم دلی و در میانهست در عشق تو صوفیایم و ما را دیگر همه عشقها فسانهست ما را دل پر غمست و گو باش اندی که دل تو شادمانهست درد دل ما ز هجر خود پرس هجران تو از میان خانهست دارم سخنی هم از تو با تو مقصود تویی سخن بهانهست به زین غم کار دوستان خور وین پند شنو که دوستانهست