انگشت کش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشت کش . [ اَ گ ُ ک َ / ک ِ ] (ن مف مرکب ) انگشت نما. هر چیز آشکار و نمودار. نموده شده ٔ به انگشت . هر چیز مشهور و معروف بخصوص در بدی . (ازناظم الاطباء). آنچه به انگشت بنمایند او را و این ترجمه ٔ مشارالیه بالبنان است . (آنندراج ) : بختم انگشت کش است آوخ از آنک هنر انگشت گزای است مرا. خاقانی . لیلی که به خوبی آیتی بود و انگشت کش ولایتی بود... نظامی . انگشت کش سخن سرایان این قصه چنین برد بپایان . نظامی . انگشت کش زمانه اش کشت زخمی است کشنده زخم انگشت . نظامی . ستون شد خردمند از پشت او مه انگشت کش گشت زانگشت او. نظامی . میروم بیخود و با خود ز حیا می گویم تا که از دست دل انگشت کش عام شدم . نزاری قهستانی (از آنندراج ). ♦ انگشت کش خوبان جهان ؛ از اسمای معشوق است . (آنندراج ).