انگشتوانه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشتوانه . [ اَ گ ُ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب )مطلق زهگیر. (آنندراج ). ◄ حلقه ای که در هنگام تیرانداختن بر انگشت نر نهند. (ناظم الاطباء) : جنگی صعب ببود چنانکه بر اثر شرح دهم . روزسه شنبه چاشتگاه ده روز گذشته از جمادی الاولی سه غلام سرای رسیدند ببشارت فتح و انگشتوانه ٔ امیر به نشان بیاوردند که از جنگ جای فرستاده بود... انگشتوانه را بسالار غلامان سرای حاجب بکتغدی دادند بستد و بوسه داد... و فرمود تا دهل و بوق بزدند... و صاحب دیوان رسالت بونصر مشکان نامه ای نبشت و سخت نادرنامه ای بود چنانکه وزیر اقرار داد که بر آن جمله در معنی انگشتوانه ندیده ام . (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ٤٥٧ چ ادیب ص ٤٦٥). انگشت دست خویش بدندان کند عدو چون بر زه کمان نهم انگشتوانه را. سلطان علاءالدین غوری . کاشکی انگشتوانه بودمی تا بزیر زه شده آسودمی او بدندان راست کردی مر مرا من ز لعلش بوسه ها بربودمی . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). ♦ انگشتوانه ٔ تیر ؛ زهگیر. ختیعة. مرشقة. (یادداشت مؤلف ). ♦ انگشتوانه ٔ تیراندازان ؛ ختیعة. (دهار). ◄ آلتی باشد که خیاطان انگشت در آن کنند. (فرهنگ سروری ). انگشتانه . (ناظم الاطباء) : فتاده خود چو انگشتوانه ٔ درزی شکسته تارک و بر وی ز نیزه مانده نشان . کمال اسماعیل . یکی ز لشکر موئینه تیغ تیز بکف سنانش سوزن و انگشتوانه اش مغفر. نظام قاری (دیوان ص ١٨). ♦ انگشتوانه ٔ درزی ؛ مرشقه . (دهار).