انگشتک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
انگشتک . [ اَ گ ُ ت َ] (اِمصغر) مصغر انگشت . (ناظم الاطباء) : اندر محال و هزل زبانت دراز بود وندر زکات دستت و انگشتکان قصیر. ناصرخسرو. ◄ انگشت خردک . کالوچ . کلیک . خردک . خنصر. (یادداشت مؤلف ). ◄ بشکن . (یادداشت مؤلف ). زنجیر. (منتهی الارب ). ♦ انگشتک زدن ؛ انگشت زدن . (مؤید الفضلاء). ذوق کردن و شاد شدن . (از مجموعه ٔمترادفات ص ١٧٢). زنجرة. نقز. (منتهی الارب ). بشکن زدن : پس زد انگشتک برقص اندرفتاد که بده زوتر رسیدم بر مراد. مولوی . شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزه کند. مولوی . ♦ انگشتک زنان ؛ در حال بشکن زدن : برجهیداز خواب انگشتک زنان گه غزل گویان و گه نوحه کنان . مولوی .
انگشتک . [ اَ گ ِ ت َ ] (اِ) صمغ درخت انگدان را گویند و بعربی حلتیت خوانند. (برهان قاطع). انغوزه . (ناظم الاطباء).