اوحدی | دیوان اشعار | غزلیات | غزل شماره ۶۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا مپرس که: چون شرمسارم از یاران؟ ز دست این دم چون برف و اشک چون باران به خاک پای تو محتاجم و ندارم راه بر آستان تو از زحمت طلبگاران مرا ز طعنه بیگانه آن جفا نرسید که از تعنت همسایگان و همکاران به روز جنگ ز دست غمت به فریادم چو روز صلح ز غوغای آشتی خواران ز پهلوی کمرت کیسها توانم دوخت ولی مجال ندارم ز دست طراران هزار شربت اگر میدهی چنان نبود که بوی وصل، که واصل شود به بیماران به اوحدی نرسد نوبت وصال تو هیچ اگر نه کم شود این غلغل هواداران