اولیا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
اولیا. [ اَ ل ِ ] (اِ) اولیاء. دوستان خدا و مردمان مقدس و پارسا. (ناظم الاطباء). دوستان و نزدیکان قرابت ونزدیکان خدا. (آنندراج ) (غیاث اللغات ) : آنجا که رزم جویی دیماه دشمنانی وانجا که بزم سازی نوروز اولیایی . فرخی . خواجه ٔ بزرگ و اولیا و حشم برسیدند. (تاریخ بیهقی ). و مردم شهر آمدن گرفت فوج فوج ... و اولیا و حشم و لشکریان و شهریان که بحقیقت بر تخت ملک این روز بود. (تاریخ بیهقی ). خوارزمشاه بار داد و اولیا و حشم بیامدند. (تاریخ بیهقی ). هر چار چار حد بنای پیمبری هر چار چار عنصر ارواح اولیا. خاقانی . حق تعالی از غم وخشم خصام کی گذارد اولیا را در غرام . مولوی . اولیا اطفال حقند ای پسر در حضور و غیبت ایشان باخبر. مولوی . ♦ اولیای امور ؛ کسانیکه مصدر کارها هستند. ♦ اولیای دولت ؛ وزرا و کارگزاران دولت . (ناظم الاطباء). امرا و ارکان دولت . (آنندراج ). ♦ اولیا شدن ؛ مرشدشدن . (ناظم الاطباء).
اولیا. [ اَ ل ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان یوسف آبادپائین ولایت باخرز بخش طیبات شهرستان مشهد دارای ٣٤٥تن سکنه . رجوع به فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٩ شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
سرپرستان
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی