ایادی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایادی . [ اَ ] (ع اِ) جج ِ ید، به معنی دست . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ نعمتها و نکوئیها و دستها و این جمع ایدی است و ایدی جمع ید است . (غیاث ) : بچشم هر کس او را بزرگی و حشمت بجای هر کس او را ایادی و کردار. فرخی . آن مهترزاده را بجای من ایادی بسیار است . (تاریخ بیهقی ). نه دیده معالی ترا گردون غایت نه کرده ایادی ترا گردون احصا. مسعودسعد. صواب آن است که جمله ... شکر ایادی او را بازرانم . (کلیله و دمنه ). در باغ ایادیش بر اشجار مروت پخته است و رسیده رطب و خار شکسته . سوزنی . نیست آیات کرامات ترا بجز احسان و ایادی تفسیر. سوزنی . از خنصر چپ عقد ایادیت گرفته اطفال در آن عهد که ابهام مکیده . ظهیرالدین فاریابی . گر من عواطف تو فراموش میکنم بادا غمان من چو ایادیت بی شمار. سید حسن غزنوی . چون از حضرت ایشان بازگشت این قطعه در شکر ایادی ایشان انشاء کرد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). آثار و ایادی و عواطف و عوارف و مکارم آل سامان .(ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). که ایادی نعمای او چگونه فایض بوده است . (جوینی، از یادداشت مؤلف ). سوابق نعمت بر این بنده داری و ایادی منت . (گلستان سعدی ). بعضی از ایادی ونعم مولانا الجلیل کافی الکفاة که در... (تاریخ قم ص ٤). ♦ سبق الایادی ؛ سابقه نعمت . حق نعمت : همه نامداران وگردن فرازان بزنجیر سبق الایادی مقید. سعدی (از کلیات چ مصفا ص ٦٩٢). رجوع به سبق شود.