ایلخان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایلخان . (اِخ ) نام ممدوح بندگی شیخ مصلح الدین سعدی شیرازی . (شرفنامه ) (آنندراج ) (مؤید الفضلاء) : تا گردنان روی زمین منزجرشدند گردن نهاده بر خط فرمان ایلخان . سعدی . خط مسلسل شیرین که گر نیارم گفت بخط صاحب دیوان ایلخان ماند. سعدی . بصدر صاحب دیوان ایلخان نالم که در ریاست او جور نیست بر مسکین . سعدی . بهر کسی نتوان گفت حال و قصه ٔ خویش مگر به صاحب دیوان ایلخان گویم . سعدی .
ایلخان . (ترکی -مغولی، اِ مرکب ) خان و فرمانروای ایل . لقب سلاطین مغول است . (برهان ) (آنندراج ) (هفت قلزم ). عنوان سلاطین مغول ایران . ج، ایلخانان . (فرهنگ فارسی معین ). نامی که مغولان به شاهان خود میدادند. (حاشیه ٔ برهان چ معین ) : بعد از ایشان یرلیغ ایلخان بزرگ ارغون خان به امضاء آن احکام پیوست . (تاریخ غازان ص ٢٢٤). ◄ رئیس ایل . خان قبیله .(فرهنگ فارسی معین ). رجوع به ایلخانان ایران شود.