ایمن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اَ مَ) [ ع. ]<BR>۱- (اِ.) جانب راست.<BR>۲- (ص.) میمون، خجسته.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اَ مَ) [ ع. ] ۱- (اِ.) جانب راست. ۲- (ص.) میمون، خجسته.
(مِ) [ ع. ] (ص.) ۱- محفوظ، مصون. ۲- سالم، در سلامت. ۳- رستگار.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ایمن . [ اَ م ُن ْ ن َ ] (ع کلمه ٔ استفهام ) کدام کس و هر کس . (ناظم الاطباء).
ایمن . [اَ م َ ] (ع ص ) مبارک . ج، ایامن . یقال : قدم فلان علی ایمن الیمین ؛ یعنی به یمن و برکت بازآمد از سفر. (منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مبارک تر، چه بر تقدیر معنی مبارک تر اسم تفضیل از یمن است . (غیاث اللغات ) (از آنندراج ). مبارک تر. (مؤید الفضلا). مبارک . میمون . خجسته . فرخ . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ مرد بسیار یمن و برکت . مؤنث آن، یمناء. (منتهی الارب ). ◄ بدست راست کار کننده . (منتهی الارب ). کسی که با دست راست کار کند. (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) خلاف اَیسَر و آن جانب راست است . (از اقرب الموارد). جهت راست و دست راست . (ناظم الاطباء). دست راست . ج، ایامن . (مهذب الاسماء). جانب دست راست . (از غیاث اللغات ). سوی دست راست . (ترجمان القرآن ترتیب عادل بن علی ص ٢٣). طرف راست . جانب راست . دست راست . سوی راست . راستا. (فرهنگ فارسی معین ).
ایمن . [ م ِ ] (از ع، ص ) تلفظ فارسی آمِن عربی . در امن و در امان . محفوظ. مصون . (فرهنگ فارسی معین ). بی خوف و بی دهشت و بی ترس، ممال آمِن که اسم فاعل است از امن و این استعمال فارسیان است نه تازیان و با لفظ شدن و نشستن مستعمل است . (از آنندراج ).بی خوف و بی دهشت، ممال آمِن که اسم فاعل است از امن . بیخوف . (از غیاث اللغات ). محفوظ. درامان .(از ناظم الاطباء). مطمئن . آسوده . فارغ : تا کی دوم از گرد در تو کاندر تو نمی بینم چربو ایمن بزی اکنون که بشستم دست از تو با شنان و کنشتو. شهید بلخی . با وصال تو بودمی ایمن در فراقم بماند چون بر خفج . آغاجی . بوصال اندر ایمن بدم از گشت زمان تا فراق آمد بگرفتم چون بر خفجا. آغاجی . گوزگانان ناحیتی است آبادان و بانعمت بسیار و با داد و عدل و ایمن . (حدود العالم ). از این پس تو ایمن بخسب از بدی که پاداش پیش آیدت ایزدی . بدو گفت گستهم کای شهریار چرایی چنین ایمن از کارزار. فردوسی . در میان آن درختان تا آن دیوارهای آسیا آجرها کشیده و خرپشته زده و ایمن نشسته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٦١). ایشان ایمن و شاکر باز گشتند.(تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٤٨). چرا ایمن خسبد کسی که با پادشاه آشنایی دارد. (قابوسنامه ). ایمن ننشیند ز بیم رفتن تا بر سفرش خشک و تر نباشد. ناصرخسرو. تا مر مرا تو غافل و ایمن بیافتی از مکر غدر خویش گرفتی سخر مرا. ناصرخسرو. منم بر زبان و دل خویش ایمن ز زلت مصفا ز شبهت مطهر. عمعق بخاری . ای در کنف تو عالم ایمن از حیف زمان و صرف دوران . خاقانی . مشو بر زن ایمن که زن پارساست که در بسته به ْ گرچه دزدآشناست . نظامی . گفت پادشاه را کرم باید تا بر او گرد آیند و رحمت تادر پناه دولتش ایمن نشینند. (گلستان ). هرگز ایمن ز مار ننشستم تابدانستم آنچه خصلت اوست . سعدی . به بازی نگفت این سخن بایزید که از منکر ایمن ترم کز مرید. سعدی . ◄ سالم . درسلامت . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ رستگار. (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
آسیبناپذیر، رویینتن، مصون، تسخیرناپذیر، درامان، مطمئن امان، بزینهار، مأمون، بیترس، سالم، عافیتطلب
واژگان فارسی سره واژهدان
آسوده