باباافضل کاشانی | غزلیات | غزل شماره ۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بگسلم از تو، با که پیوندم؟ از تو گر بگسلم به خود خندم بخت بیدار یاور من شد ناگهان زی در تو افکندم بندها بود بر من، اکنون شد دیدن تو کلید هر بندم کان اگر کندمی نیافتمی زان تو را یافتم که جان کندم کی خبر داشتم ز خود بیتو که چیام، یا چه گونه، یا چندم اگه اکنون شدم ز خود که مرا جاودان با تو بود پیوندم لاغر و مرده بودمی و اکنون یال و بازو به جان بیاگندم بیتو از تن چه کیسه بردوزم؟ یا ز جان، من چه طرف بربندم؟ بیتو با ملک جم نه خشنودم با تو باشم، به هیچ خرسندم دور گردم ز جان و تن، شاید دور باد از تو دور، نپسندم