باباافضل کاشانی | غزلیات | غزل شماره ۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سرگشته وار بر تو گمان خطا برم بیآنکه هیچ راه به چون و چرا برم از جان و از تنم نتوانم به شرح گفت کاندر رهت، ز هر دو، چه مایه بلا برم من رخت بینوایی تن بر کجا نهم؟ من جان زینهاری خود را کجا برم؟ دانم که در دلی و جدا نیست دل ز تو لیکن به دل چگونه، بگو، ره فرا برم دل نیز گم شده است و ندانم کنون که من بیدل به نزد تو نبرم راه، یا برم گویند راه بردی از او، باز ده نشان آری دهم نشانی از آن، لیک تا برم در جستنام همیشه که در جست وجوی تو ره زی بقا اگر نبرم، زی فنا برم من بیتو نیستم، من و خود را نیابم ایج گر بر زمین بدارم، اگر بر هوا برم مگذار نزد خویشم اگر هیچ زین سپس من نام ما و من به صواب و خطا برم ما از کجا و من ز کجا، ما و من تویی بیهوده چند نام من و نام ما برم