بابر
/vâže/
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
بابر. [ ب ِ ] (اِخ ) دهی از دهستان ساری سوباسار بخش پلدشت شهرستان ماکو ٢٩/٥ هزارگزی باختر پلدشت، در مسیر راه ارابه رو اوزون دیزه به ماکو. جلگه، معتدل مالاریائی . سکنه ٔ آن ٢٣٥ تن . آب آن از ساری سو و محصول آن غلات، پنبه، توتون، حبوبات، کرچک است و شغل اهالی آن زراعت و صنایع دستی زنان جوراب بافی است . راه ارابه رو دارد و در تابستان میتوان اتومبیل برد. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٤).
بابر. [ ب ِ ] (اِخ ) (میرزا...) ابن محمدقاسم میرزا که یکی از دختران سلطان حسین بایقرا را بزنی داشت . (حبیب السیر چ خیام ج ٤ ص ٣٢٠). مؤلف مجالس النفائس آرد: درویش وش وفائی صفت و کریم الطبع پادشاهی بود و بهمت او پادشاه در این قرنها نبوده گویند پیش او ذکر حاتم چنین گذشته که خانه ٔ حاتم چهل در داشت، اگر سائلی بتمام آمدی او انعام کردی، او جواب گفته که چرا از یک در چندان چیزی ندادی که بدر دیگر احتیاجش نشدی، از رسائل تصوف به لمعات و گلشن راز مشعوف بود، طبعش بنظم نیز ملایمت داشت . ازوست این رباعی : چون باده و جام را بهم پیوستی میدان به یقین که رند بالادستی جامست شریعت و حقیقت باده چون جام شکستی به یقین بدمستی . (مجالس النفائس چ حکمت ص ١٢٦ و ٣١٥).
بابر. [ ب ِ ] (اِخ ) ابوالقاسم میرزا فرزند میرزابایسنقربن شاهرخ بن تیمور لنگ . در هفدهم ماه رجب سنه ٔ ٨٢٥ هَ . ق . متولد و در بیست وپنجم ربیعالثانی ٨٦١ هَ . ق . بمشهد رضوی درگذشت و بگنبدی در جنب روضه ٔ منوره ٔ رضویه علیه السلام بخاک سپرده شد (حبیب السیر چ خیام ج ٤ صص ٥٦ - ٥٧). و در هفدهم ماه رجب سنه ٔ خمس و عشرین و ثمانمائه حضرت واهب العطایا میرزا بایسنقر راپسری سعادت انتما کرامت فرمود و خاقان عالی شان [ میرزا شاهرخ ] آن مولود فرخنده قدم را بابر نام نهاده ابوالقاسم کنیت داد. (حبیب السیر چ خیام ج ٣ ص ٦١٢). میرزا ابوالقاسم بابر پادشاهی بود به لطف طبع و حسن خلق موصوف و به بسط بساط عیش و نشاط بغایت مشعوف، از غایت تواضع و کسر نفس در مدت سلطنت بر تخت ننشست از کمال مکارم اخلاق و لطافت طینت هرگز بسخنی درشت خاطر هیچ کس را نخست و در میدان رزم هژبری بوده خنجرگذار و در مجلس بزم ابری گوهرنثار، از وفور سخاوت زر تمام عیار و حجر بیمقدار در نظرش یکسان بود و بواسطه ٔ علو همت، حاصل بحر و کان ببخشش یکروزه ٔ او وفا نمی نمود. رباعی : دید دریا بخشش پیوست او زد کف خجلت به روی از دست او با کفش گو بحر در دعوی مپیچ زانکه نبود در کفش جز باد هیچ . و میرزا ابوالقاسم بابر در زمان حضرت خاقان سعید نسبت ببرادران خویش میرزا علاءالدوله و میرزا سلطان محمد بغایت بی اعتبار بود و بمجرد مواجبی که جهت او تعیین کرده بودند اوقات گذرانیده بر جفای ایام صبر مینمود و چون بساط زندگانی حضرت خاقانی بدست تقدیر سبحانی در ولایت ری طی شد آن جناب بهمراهی میرزا خلیل سلطان بن میرزا محمد جهانگیر بصوب خراسان در حرکت آمد و چون ببسطام رسید قاصدان امیر هندوکه، که در آن سال به موجب فرمان خاقان سعید مغفور در جرجان قشلاق نموده بود بشرف ملاقات شاهزاده فایز گشتند و او را بسلطنت مملکت مازندران نوید داده بدان جانب بردند و امیر هندوکه لوازم استقبال بجای آورده خیمه و خرگاه و سراپرده و بارگاه و باقی اسباب پادشاهی پیشکش کرد و مستحسن و مقبول افتاده آن مملکت در قبضه ٔ اقتدار میرزابابر قرار یافت و در سنه ٔ ثلث و خمسین و ثمانمائه میرزا بابر خراسان را نیز مفتوح ساخته ماهچه ٔ رایت دولتش بر وجنات احوال متوطنان دارالسلطنه ٔ هرات تافت و در اواخر سنه ٔ ٨٥٢ دارالسلطنه ٔ هرات را تسخیر نمود و برادر بزرگ خود میرزا علاءالدوله را میل کشید. (حبیب السیر چ خیام ج ٣ ص ٢٠). و در سنه ٔ خمس و خمسین و ثمانمائه در موضع چناران با برادر خود میرزا سلطان محمد حرب کرده او را اسیر ساخت و مهر اخوت را از لوح دل به آب خشم شسته بنیاد حیاتش را برانداخت آنگاه به عراق عجم و فارس رفته آن ولایات را نیز در حیز تسخیر کشید و حکام نصب کرد، به خراسان بازگردید. وفات میرزا بابر در چاشتگاه روز سه شنبه ٔ بیست و پنجم ربیعالآخر سنه ٔ ستین وثمانمائه در مشهد مقدسه ٔ رضویه علی راقدها تحف الصلوة والتحیة روی نمود و از بدایت جهانبانی او تا آخر ایام زندگانی دو سال بود. در امر وزارت میرزا ابوالقاسم بابر، خواجه وجیه الدین اسماعیل سمنانی و خواجه قطب الدین طاوس دخل داشتند و در ایام دولتش شیخ زاده پیر قوام الدین و مولانا محمد نجاری معماری رایت صدارت می افراشتند. (حبیب السیر چ خیام ج ٤ صص ٢٢ - ٢٣). و رجوع به فهرست ج ٤ همان کتاب و سفرنامه ٔ مازندران و استرآباد رابینو چ قاهره ١٣٤٢ هَ . ق . ص ٧٨، ٨٥، ١٦٤، ٢٥ ع و لاروس بزرگ شود. مؤلف قاموس الاعلام آرد: در موقع وفات جدش شاهرخ یعنی در سال ٨٥٠ هَ . ق . اردو را تاراج و بطرف استرآباد فرار کرد و در سنه ٔ ٨٥٤ هَ . ق . پس از وفات میرزا الغبک ومتعاقباً پسرش عبداللطیف خراسان را تصرف کرد و در هرات بر تخت شاهی جلوس نمود و با برادرش سلطان محمد منازعات و مشاجرات بسیار کرد و پس از ٧ سال فرمانفرمائی در سنه ٔ ٨٦١ هَ . ق . در سی وشش سالگی در مشهد وفات یافت . بعد از وی خراسان بدست سلطان ابوسعید جد بابرشاه افتاد صاحب ترجمه شاعر و ادیب بود. ازوست : گفتم بیا چه چاره کنم در غم تو؟ گفت اینجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست . (قاموس الاعلام ترکی ج ٢). مولانا برهان الدین عطأاﷲ رازی که از بزرگ زادگان شهر هرات است بنام بابرمیزرا رساله ٔ معمانوشته موسوم به جواهرالاسماع، این معما که از او «شاه بابر» حاصل میشود از آن رساله است : پس از بهار جوانی کشیم آه بحسرت خزان عمر چو آخر رسید از پی غارت . (از مجالس النفائس چ حکمت ص ٩١). از مولانا خزانی این غزل سلطان بابر که ذکر او گذشت شنیدم و چون غزلی خوب بود مسطور شد: در دور ما ز کهنه سواران یکی می است وانکو دم از قبول نفس میزند نی است دانی کمان ابروی خوبان سیه چراست کز گوشه هاش دود دل خلق در پی است سنگ محک می است، می آرید در نظر پیدا کننده ٔ کس و ناکس همین می است این سلطنت که ما ز گدائیش یافتیم دارا نداشت هرگز و کاووس را کی است بابر رسید ناله ٔ زارت بگوش یار لیلی وقوف یافت که مجنون در این حی است . (مجالس النفائس چ حکمت ص ٣٧٨). مؤلف مرآت الخیال آرد: سلطان دانش آگاه بابرشاه خسروی درویش دل بود و صفدری حقیرنواز بباطن از مردان باخبر و دست عطایش چون دامن ابرنیسان پرگهر، لشکری داشت آراسته و جوانان پردل و نوخاسته . در شیوه ٔ سخاوت و جود بی دریغ، باری سخن بسیار است از آن جمله آنکه گویند چون قلعه ٔ کنجاه را مسخر نمود بدره های جواهر گران بها پیش آوردند بدره ای سربسته بیکی ازمقربان درگاه بخشید. خواجه وجیه الدین سمنانی که وزیر آن حضرت بود گفت : ای سلطان عالم اول سر بدره بگشای شاید خراج ملکی در آن باشد. گفت : ای خواجه مقرر است که در این بدره جواهر نفیس خواهد بود و هرگاه بدره بگشایم جواهر دلپذیر خاطر مرا مشغول سازد، ناگاه از گفته ٔ خود پشیمان شوم، پس این بیت بخواند: از شمع رخش دیده همان به که بدوزیم چون فایده ای نیست نبینیم و نسوزیم . طبع موزون آن شهریار دریادل بسا دُرهای آبدار سخن بر طبق روزگار گذاشته و این غزل نمونه ای از واردات طبع فیاض اوست . (غزل همانست که از مجالس النفائس آورده شد)... عزیزی در تاریخ وفاتش آشفته گفته : شاه بابر شهی که از عدلش عدل نوشیروان بدی ناسخ بود رساخ چو در سخاو کرم گشت تاریخ فوت او راسخ . (مرآت الخیال چ بمبئی صص ٦٩ - ٧٠). ادوارد برون در جلد سوم تاریخ ادبیات خود آرد: آرامگاه حافظ در باغ زیبائی در شیراز واقع شده است که به حافظیه معروف است و این مقبره را ابوالقاسم بابر تزیین نموده در وقتی که به سال ٨٥٦ هَ . ق . (١٤٥٢ م .) به شیراز آمد ساختن آن مقبره را به مولانا محمد معمائی رجوع فرمود. رجوع به دولتشاه ص ٣٠٨ شود. آقای حکمت مترجم کتاب در حاشیه آرد: ابوالقاسم بابرپسر میرزا بابر پسر میرزا بایسنقر نواده ٔ شاهرخ بن تیمور که از سال ٨٥٤ تا ٨٦١ هَ . ق . در خراسان و عراق و فارس حکومت کرد. درباره ٔ ساختمانی که در زمان وی در مقبره ٔ حافظ کرده اند در مجالس النفائس طبع مترجم (چ طهران سال ١٣٢٣ هَ . ش .) چنین می گوید: (متن عبارت را آورده است )... این بابر را با ظهیرالدین بابربن عمر شیخ بن ابوسعیدبن محمدبن میرانشاه بن تیمور که مؤسس سلسله ٔ گورکانیه ٔ هندوستان است، اشتباه نباید نمود چه وی در سال ٩٣٧ هَ . ق . وفات یافت . (تاریخ ادبیات برون ج ١ ص ٣٣٢ و حاشیه ٔ همان صفحه ). و رجوع به ج ٣ ص ٢٠٦، ٤٢٠، ٤٢١ همان کتاب شود.
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه