بابت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) [ ع. بابة ] ( اِ.)<BR>۱- شایسته، سزاوار، درخور.<BR>۲- از باب، در عوض، درخصوص.<BR>۳- هم طراز، نظیر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) [ ع. بابه ] ( اِ.) ۱- شایسته، سزاوار، درخور. ۲- از باب، در عوض، درخصوص. ۳- هم طراز، نظیر.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
بابت .[ ب َ ] (ع ص، اِ) درخور. سزاوار. لایق . ازدر. صالح برای : هذا بابته ؛ ای یصلح له . لایقی و سزاواری و بمعنی لایق و سزاوار نیز آمده و این مصدر جعلی است از بهارعجم و غیره . (غیاث ) (آنندراج ) (شعوری ) : آن توئی کور و توئی لوچ و توئی کوچ و بلوچ آن توئی گول و توئی دول و توئی بابت لنگ . خطیری . و سخنی در گوش بنده افکنده که از آن سخت بشکوهید بدان سبب که چیزی شنود که نه بابت اوست . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٧٩). امیر بفرمود تامنادی کردند... سلاح آنچه یافته اند [ غلامان و لشکریانش پس از غلبه ] پیش باید آوردن و بسیار سلاح از هر بابت بدر خیمه آوردند. (ایضاً ص ١١٤). نه اهل کوشش بودیم و بابت پیکار همی چه بستیم ازبهر کارزار کمر. مسعودسعد. ور نمانند هیچ آن گویند که بود راست بابت گلخن . مسعودسعد. آوریدش [ جبرئیل ذوالفقار را ] بنزد پیغمبر گفت کاین هست بابت حیدر. سنائی . حکم و عزّ بابت علی باشد شیر را تب ز پردلی باشد. سنائی . بابت نفس است بازار نکورویان چین حاجت روح است گفتار عزیزان ختا. سنائی . حرز و تعویذ و سایه ٔ خانه بابت کودک است و دیوانه . سنائی . خاربن گرچه رست و بالا کرد سر او را سپهر والا کرد تو طمعزو مدار میوه و گل یار بد هست بابت سرپل . سنائی . گفت می اندیشم که چون مار خفته باشد چشم جهان بین او را برکنم ... شگال گفت این تدبیر بابت خردمندان نیست . (کلیله و دمنه ). کلیله جواب داد که ترا بدین سؤال چه کار و این سخن چه بابت تست . (کلیله و دمنه ). درمی چند سیه چون ننهی در بن جیب بابت خویش طلب چون نکنی در بازار. ابوالمعالی رازی . هرکه بپرسد که کیست بابت اندوه محنت اشارت کند بمن که فلان است . عمادی شهریاری . فرزانه ای که بابت گاه است و بالش است آزاده ای که درخور صدر است و مسند است انوری . نیست مرا آهنی بابت الماس او دیده ٔ خاقانی است لاجرم الماس بار. خاقانی . روی من از هیچ باب بهره ندارد از آنک آب من از هیچ روی بابت جوی تو نیست . خاقانی . گر کعبه را محرم نیم مرد کنیسه هم نیم ور بابت زمزم نیم مرد خمستان نیستم . خاقانی . دروقت تحفه ای و هدیه ای که بابت معشوق یکدل و محبوب یکتا بود راست کرد. (سندبادنامه ص ٢٨٨). چه از ضمایر ملوک استخبار کردن و از سرایر ایشان استفسار نمودن بابت خردمندان نبود. (سندبادنامه ص ٣٧). سازی که بابت است به عید اندرون بیار چیزی که ماه روزه بکار آمدی ببر. مولوی . آنچه کرد اسکندر اندر باب سدّ مملکت بابت آن ثانی جم باره ٔ بغداد کرد. خواجه سلمان (از شعوری ). فان ّ شعری ظریف من بابة الظرفاء الذّ معنی و اشهی من استماع الغناء. ابن حجاج . ناخن از انگشت چون برترشود بابت انداختن از سر شود. میرخسروی (ازآنندراج ). ♦ بابت چیزی، کاری یا کسی بودن یا نبودن ؛ سزاوار و شایسته و صالح او بودن یا نبودن : جسم و جان بابت این لعبت سیمین تن نیست تحفه ٔ بیخطر اندرخور این سلطان نیست . سنائی . عشق رخ تو درخور هر مختصری نیست وصل لب تو بابت هر بی خبری نیست . سنائی . ♦ در بابت ؛ باره ٔ. درباره ٔ. در باب . راجع به . ◄ قِسم . نوع : امیر، بوسهل زوزنی را گفت [ ملطفه ها را ] بخوان ... یکی بخواند گفت هم از آن بابت است که خداوند میگفت . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٢٥). ◄ گونه . وجه . (زمخشری ). جهت . ج، بابات . (آنندراج ). ◄ شرط: هذا بابته ؛ ای شرطه . (منتهی الارب ). ◄ در حساب و حدود بمعنی غایت است . (آنندراج ). ◄ باصطلاح اهل دفاتر افاده ٔ معنی منسوب کند، چنانکه : فلان اسب یا فلان خواجه سرا بابت فلانی است . (آنندراج ). ◄ در تصرف . متعلق به . حق . ◄ درست . حسابی : و آنچه میگویند اگر چنین شود این هم بابتی است یعنی این هم حسابی است . جمال الدین سلمان گوید : تخت بنازد همی و بابت این است تاج بخندد همین و لایق آنست . (آنندراج ). ◄ در حد. از سنخ . از جنس : حاکم گفت کذبت فارجعی، این حجت بابت عقل زنان نیست . (سندبادنامه ص ٢٩٨). ◄ محصول . مصنوع : ابوالحسن ... پیش آمد و خدمت کرد و بسیار نثار و هدیه آورده بود از سپر و زره و آنچه بابت غورباشد. (تاریخ بیهقی ). در این صندوق چه داری و این بضاعتها از کجا می آری و چه چیز است و بابت کجاست . (سندبادنامه ص ٢٦٧). ◄ خطی طویل که اهل سیاق می کشیدند و در زیر آن دفعه ها را با خطهای کوچکتر جا می دادند. ♦ از بابت خمس ؛ از باب خمس . ♦ از بابت طلب ؛ از باب طلب .
مترادف و متضاد
از باب، بهخاطر، برای، درخصوص، راجع بهحساب، درعوض جهت، حیث، فقره سبب، علت
فرهنگ واژگان سره
درباره، برای، از برای