باختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باختن . [ ت َ ] (مص ) لازم و متعدی هر دوآمده است . مقابل بردن، در قمار. گم کردن در قمار. زیان کردن در قمار. باختن چیزی بگرو. مقامره . (منتهی الارب ). تقامر. (منتهی الارب ) (کازیمیرسکی ). قمار باختن . یَسْر. یَسَر. مغلوب حریف شدن در قمار. جنسی از قمارکه نقد خود را در قمار بحریف داده، عاجز ماندن که بهندی هارنا گویند. (غیاث ). ◄ تلف کردن تمام یا حصه ای از مال خود: من در این کار هرچه داشتم باختم . (فرهنگ نظام ). قزو. (منتهی الارب ) : کم زدیم و عالم خاکی بخاکی باختیم وآن دگر عالم گرودادیم وز کم فارغیم . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٨١٣). در بیعگاه دهر ببادی بداد عمر در قمره ٔ زمانه بخاکی بباخت بخت . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٥٨٥). ◄ ورزیدن . کردن . ◄ بازی کردن . (غیاث ). مشغول شدن . سرگرم شدن : گوی، نرد، شطرنج باختن : قلی قلواً؛ غوک چوب [الک دولک ] باخت . (منتهی الارب ). گوز باختن ؛ گردوبازی کردن : زمانه اسپ و تو رایض به رأی خویشت تاز زمانه گوی و تو چوگان به رأی خویشت باز. رودکی . بجستند و هر گونه ای ساختند ز هر دست بایکدگر باختند. فردوسی . بدرگه یکی بزمگه ساختند یکی هفته با رود و می باختند. فردوسی . اسب تاز و زیر ساز و بم نواز و گوی باز جود کار و دل ربای و می ستان و دن ستای . منوچهری . بخواب دیده نبود آنکه با تو دربازد چو حاجبان تو و بندگان تو چوگان . فرخی . نامه نویسد بدیع و نظم کند خوب تیغ زند نیک و پهنه بازد و چوگان . فرخی . گردون میدان شود چو بازی چوگان دریا صحرا شود چو سازی لشکر. فرخی . بمیدانی که نزدیک این صفه بود چوگان باختندو نیزه انداختند. (تاریخ بیهقی ). با خلق راه دیگر هزمان مباز تو یکسان بزی اگر نه ز اصحاب بابکی . اسدی . بجوانمردی گوی از همه اقران ببری چو بچوگان لَطَف گوی مروت بازی . سوزنی . و آن شطرنج و نرد است که بنهادند تا ندیمان با پادشاه ببازند. (راحةالصدور راوندی ). بشیرین گفت هین تا رخش تازیم برین پهنه زمانی گوی بازیم . نظامی . فلک بختش براه آورد و نشناخت چو مست عشق بد بازی غلط باخت . نظامی . مهره های چشم گردانی ّ و بازیها بری تو حریف شوخ چشمی با تو نتوان باختن . کمال اسماعیل (از شعوری ). باخت دست دیگر و شه مات شد وقت شه شه گفتن و میقات شد. مولوی . شاه با دلقک همی شطرنج باخت . مولوی . دست دیگر باختن فرمود میر. مولوی . اسب در میدان رسوائی جهانم مردوار بیش ازین در خانه نتوان گوی و چوگان باختن . سعدی . در خیال این همه لعبت بهوس می بازم بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد. حافظ. سایه افکند حالیا شب هجر تا چه بازند شب روان خیال . حافظ. ◄ مغلوب و عاجز ماندن دربازی . (فرهنگ نظام ). ◄ گاهی مجازاً بمعنی نبرد و ستیزه آید : یکی تنگ میدان فروساختند بکوتاه نیزه همی باختند. فردوسی . ◄ در کلمات حیله باز و دوالک باز، مجازاً به معنی خوی و صفت و پیشه باشد : ای منافق یا مسلمان باش یا کافر بدل چند باید با خداوند این دوالک باختن ؟ ناصرخسرو. ◄ ورزیدن : عشق باختن ؛ عشق ورزیدن : بیدلکان جان و روان باختند با ترکان چگل و قندهار. منوچهری . چه داری مهر بدمهری کزو بیجان شد اسکندر چه بازی عشق با یاری کزو بیملک شد دارا؟ سنائی . میان خاک چه بازی سفال کودک وار سرای خاک بخاکی بباز مردآسا. خاقانی . چو ابراهیم با بت عشق میباز ولی بتخانه را از بت بپرداز. نظامی . بگو با آنکه هستی عشق میباز چو یارت هست با او عشق میساز. نظامی (الحاقی ). آفتی نبود بتر از ناشناخت تو بر یار و ندانی عشق باخت . مولوی . عشقبازی چیست سر در پای جانان باختن با سر اندر کوی دلبر عشق نتوان باختن . سعدی (بدایع). هر کسی با شمع رخسارت بوجهی عشق باخت زآن میان پروانه را در اضطراب انداختی . حافظ. درین مقام مجازی بجز پیاله مگیر درین سراچه ٔ بازیچه غیر عشق مباز. حافظ. عشق بازی کار بازی نیست ای جان سر بباز! حافظ. ♦ باختن چشم ؛ نابینا شدن آن : نیست کار هرکسی دل را مصفا ساختن باخت چشم آنکس که این آیینه را پرداز کرد. صائب (از آنندراج ). ♦ باختن دل (زهره ) ؛ مردن از ترس . بازایستادن دل از حرکت . سخت ترسیدن : بر من باخته دل هرچه توانی بمکن نه مرا کرده بتو خواجه ٔ سیدتسلیم ؟ فرخی . ♦ باختن رنگ (رنگ و روی ) ؛ سپید شدن رنگ و رخسار از ترس . بدل شدن رنگ . کم شدن رنگ و پریدن آن . (ناظم الاطباء). شکستن رنگ . (آنندراج ) : باختم رنگ شب وصل تو چون روی نمود چهره ام زردشد از پرتو مهتابی خویش . میان علی ناصر (از آنندراج ). ♦ خود را باختن (نباختن ) ؛ از ترس یا یأس یا خجلتی، بیهوش شدن (نشدن ). از هوش بشدن (نشدن ). سخت ترسیدن (نترسیدن ). خود را گم کردن (نکردن ). تمییز و عقل و هشیاری خود را از دست دادن (ندادن ): با آنکه سربازان دشمن دو برابر بود سربازان خود را نباختند. ◄ بباد دادن . بخشیدن . (ناظم الاطباء). بذل کردن جان، سر، عمر، زر و امثال آن را. (ناظم الاطباء) : بندگان حق چو جان را باختند اسب همت تا ثریا تاختند. عطار. کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن . مولوی . ◄ چرخ دادن . (ناظم الاطباء). ♦ باختن ببازیچه ؛ تلاهی . (منتهی الارب ). ♦ باختن تیر قمار را ؛ اِفاضة. (منتهی الارب ). ♦ درباختن ؛ از دست دادن . باختن : سری چبود برو درباز کاندر کوی وصل او سری را صد سر است و هر سری را صد کلاه اینک . خاقانی . بیفایده هرکه عمر درباخت چیزی نخرید و زر بینداخت . سعدی (گلستان ). و هر شاهی که بخواندی بفرزین بپوشیدمی تا نقد کیسه ٔ همت همه درباخت و تیر جعبه ٔ حجت همه بینداخت . (گلستان ). کشتی در آب را از دو برون نیست حال یا همه سود ای حکیم یا همه درباختن . سعدی (طیبات ). من این روز را قدر نشناختم بدانستم اکنون که درباختم . (بوستان ). بارت بکشم که مرد معنی درباخت سر و سپر نینداخت . سعدی (ترجیعات ). سرا و سیم و زردرباز و عقل و دین و دل سعدی حریف اینست اگر داری سر سودای درویشان . سعدی (طیبات ). ♦ دل باخته، رنگ باخته، دماغ باخته از مرکبات او [یعنی باختن ] است . (آنندراج ). ♦ قافیه را باختن ؛ اشتباه کردن و در غلط افتادن و موقع را از دست دادن . (فرهنگ نظام ).