باخسه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باخسه .[ خ ِ س َ / س ِ ] (ع ص، اِ) تأنیث باخس . در حق زیرکی گویند که خود را احمق وانماید. رجوع به باخس شود.
باخسه . [ س َ ] (اِ) راهی باشد بغیر از راه متعارف خانه ای که از آن راه نیز آمد و رفت توان کرد. (برهان ) (جهانگیری ). راهی که غیر در، برای درآمدن خانه بود و آنرا برباره و برواره هم گویند. بتازیش رق خوانند. ◄ گداره ای چهارپهلو. (شرفنامه ٔ منیری ). ◄ مهره ٔ دیوار. (شعوری ج ١ ص ١٨٩) : یکی بتکده دید ساده ز سنگ چهل باخسه هر یک از رنگ رنگ بهر باخسه بر چهل لاد نیز زجزع و رخام و ز هر گونه چیز. اسدی (از شعوری ). باخره . (دهار). این کلمه و معنی موردتأمل است . ◄ نشتر حجام . (برهان ) (جهانگیری ). و بمعنی نشتر حجام که آنرا شست خوانند آمده . (آنندراج ) (انجمن آرا).