باخس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باخس . [ خ ِ ](ع ص، اِ) ظالم . کم کننده ٔ حق کسی . (آنندراج ). باخسة. ♦ امثال : تحسبها حمقاء و هی باخس ، و بروایتی باخسة؛ در حق زیرکی گویند که خود را احمق وانماید و اصل مثل آنست که شخصی زنی را گول پنداشته از فرط طمع مال خود را بمالش آمیخت تا در وقت تقسیم مال جید ستاند. زن عندالمقاسمه راضی نشد و شکایت پیش قاضی برد. قاضی مال زن بزن رهانید و بر آن مرد عتاب کرد و تاوان فرمود و گفت تو زن را فریب میدهی آن مرد در جوابش گفت : تحسبها حمقاء و هی باخس ؛ ای و هی ظالمة. (منتهی الارب ).