بار گرفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بار گرفتن . [ گ ِ رِ ت َ ] (مص مرکب ) بار از گرده ٔ ستور پایین آوردن . (ناظم الاطباء: بار). رجوع به آنندراج شود. ◄ قبول حمل باری از شهری به شهری، یا از محلی به محلی . ◄ دریافت کردن . (ناظم الاطباء: بار) (آنندراج ). ◄ آبستن شدن و حامله شدن . (ناظم الاطباء). باردار شدن زن . بچه دار شدن زن . بچه آوردن زن . بار برداشتن . حَمل : پس از آدم حوا بار گرفت و هر شکمی دو کودک بزادن گرفت یکی دختر و یکی پسر... (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و مادرش چون به وی بار گرفته بود او را به خدای سپرده بود. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). و حوا از آدم بار گرفت و پسری و دختری بیاورد و پسر را قابیل نام کرد. (قصص الانبیاء چ سنگی قدیم طهران ص ٢٤). چنین آورده اند که چون مریم به عیسی بار گرفت از خلق پنهان میداشت . (قصص الانبیاء چ سنگی قدیم طهران ص ٢٠٢). پس چون بخواست رفتن، فرمود که اگر این دختر بار گرفتست و پسری آورد او را انوشیروان نام نهید. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ لیدن ص ٨٥). بار گیرند از نسیم لطف تو ابکار باغ همچنان کز روح قدسی دختر عمران گرفت . بدیع سمرقندی (از آنندراج ). ◄ بمجاز، گرفته و اندوهگین شدن : چون یار ببوسه دادنم بار گرفت زلفش بگرفتم از من آزار گرفت چون یاری من یار همی خوار گرفت زان خواست بدست من همی مار گرفت . ابوالفرج رونی . ♦ بارقبول گرفتن : نهاد نامه ٔ مهرت زمانه بر تارک گرفت بار قبولت ستاره بر گردون . امیر معزی (از آنندراج ). ♦ بار گرفتن درخت ؛ ثمر آوردن . میوه آوردن آن . بارور شدن : امروز همی بینمتان بار گرفته وز بار گران جرم تن اوبار گرفته . منوچهری . درخت تو گر بار دانش بگیرد بزیر آوری چرخ نیلوفری را. ناصرخسرو.