باز جای رفتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باز جای رفتن . [ زِ رَ ت َ ] (مص مرکب )بجای نخست برگشتن . به محل اول بازرفتن . بجای خویش بازگشتن به سوی جائی رفتن . به محلی رفتن : سوم هفته پیران چنان کردرای که با شادمانی رود باز جای . فردوسی . خروشید کای مرد جنگ آزمای هم آوردت آمد، مرو باز جای . فردوسی . دل تو آمده بوده ست تادلم ببرد ببرد و رفت بکام و مراد باز وطن . فرخی . من قصد شما نکنم تا سلامت باز ولایت خویش روید و اگر نه یک کودک را امان ندهم . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٧١). و او را بگوی تا باز دین خویش رود، پس اگر نشود او را نزدیک من فرستی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ١٠٦). که تا بدولت و اقبال و جاه و حشمت تو روند باز وطن چند بیوه و مسکین . سوزنی .