باز جای شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باز جای شدن . [ زِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) به جای نخست بازگشتن . بجایگاه خویش بازرفتن . بخانه ٔ خود مراجعت کردن . به مستقر خویش برگشتن : بمانم ترا بسته در چاه پای به اسب اندر آرم شوم باز جای . فردوسی . چو من بگذرم زین سپنجی سرای تو لشکر بیارای و شو باز جای . فردوسی . بسی پیل بسپرد مردم بپای نشد زان سپه ده یکی باز جای . فردوسی . دو منزل پدر بدش رامش فزای ورا کرد بدرود و شد باز جای . اسدی . از آن پس چو ضحاک شد باز جای نشست و نزد جز به آرام رای . اسدی (گرشاسب نامه ). از آن سستی اندام زخم آزمای عنان دُزدیی کرد و شد باز جای . نظامی (از آنندراج ). به شه گفت برخیز و شو باز جای که آن کوه پایه درآمدز جای . نظامی . سکندر چو زان شهر شد باز جای فریب از فلک دید و فتح از خدای . نظامی (از بهار و غوامض سخن از آنندراج ). ◄ جانشین شدن : وزان پس چنین گفت با کدخدای که بیداد را رای شد باز جای . فردوسی .