بازاری
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازاری . (ص نسبی ) منسوب ببازار بمعنی مردم بازار. (آنندراج ). منسوب و متعلق به بازار. یکی از کسبه ٔ بازار. سوداگر. (ناظم الاطباء). کاسب . تاجر. بازرگان . بازارگان . آنکه در بازار بتجارت و کسب و کار مشغول باشد : کنون مرد بازاری و چاره جوی ز کلبه سوی خانه دارند روی . فردوسی . چه نامی بدو گفت خرادنام جهان گرد و بازاری و شادکام . فردوسی . از ایدر خورش بود و روزی و بهر بدهقان و بازاری و اهل شهر. اسدی (گرشاسب نامه ). ◄ (ص ) متاعی که رایج بازار باشد. (ناظم الاطباء). ◄ مردم بی تمکین و لاابالی را گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). مردمان بازاری ؛ عقب افتاده از لحاظ تربیت و نزاکت و ظرافت . هرجایی . همه جایی . فاحشه . شاهد بازاری ؛ شاهد هرجایی : گفتم این بازیگری با هر کسی چندین چراست ؟ گفت بازیگر بود کودک که بازاری بود. حفوری یا حقوری . ور چه از مردمان بازارند مردمان را بخیره نازارند. ناصرخسرو. و منع کرد هیچ بی اصل یا بازاری یا حاشیه زاده دبیری آموزد. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ص ٩٣). من ز عشق آراستم بازارها عشق بازاری نیاراید ز من . خاقانی . چو کار با لحد افتاد هر دو یکسانند بزرگتر ملک و کمترینه بازاری . سعدی . تو روی دختر دلبند طبع من بگشای که خانگیش برآورده ام نه بازاری . سعدی . هنرمند باید که باشد چو پیل کزین نوع هر جای بسیار نیست به بیشه درون یا بدرگاه شاه که او لایق اهل بازار نیست . ابن یمین . چون من گدای بی نشان مشکل بود یاری چنان سلطان کجا عیش نهان با رند بازاری کند. حافظ. در کار گلاب و گل حکم ازلی این بود کاین شاهد بازاری و آن پرده نشین باشد. حافظ. امید بلبل بیدل ز گل وفاداریست ولی وفا نکند دلبری که بازاریست . عمادفقیه . ◄ مبتذل . عامیانه .
بازاری . (اِخ ) اسمش خواجه علی، احوالش را از اینکه قبول این تخلص میکرده میتوان یافت . بغیر از این رباعی شعری از او معلوم نشده : با دل گفتم که ایدل احوال توچیست دل دیده پرآب کرد و برمن نگریست گفتا که چگونه باشد احوال کسی کو را بمراد دگری باید زیست . ؟ (آتشکده ٔ آذر چ شهیدی ص ١٥٥). یکی از شعرای ایران است و از اهالی استرآباد. رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ٢ شود.