بازنشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازنشاندن . [ ن ِ دَ ] (مص مرکب ) نشاندن . جلوس دادن . ♦ باز جای نشاندن ؛ بجای اول نشاندن . بحال اول باز گرداندن : و ملک الروم را بگرفت پس آزاد کرد و بازجای نشاند. (فارسنامه ابن البلخی ص ٩٤). ◄ محبوس کردن . توقیف کردن : تا به هرات رسیدیم و برادر ما را جائی بازنشاندند و اولیاء و حشم و جمله ٔ اعیان لشکر بخدمت درگاه پیوستند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٢٤). ◄ فرونشاندن و خاموش کردن فتنه یا حریق و به مجاز تسکین دادن درد : تا مردمان آب بر روی او زدند و بازنشاندند. (سندبادنامه ص ٢٦٨). مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم . سعدی .