بازنشستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازنشستن . [ ن ِ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) نشستن . جلوس . قعود : شمعبخواهد نشست بازنشین ای غلام روی تو دیدن بشب روز نماید تمام . سعدی (طیبات ). ◄ بمجاز، فرونشستن . خاموش شدن : بر آتش عشق آب تدبیر چندانکه زدیم بازننشست . سعدی (خواتیم ). طمع را نه چندان دهان است باز که بازش نشیند بیک لقمه آز. سعدی (بوستان ). ◄ پایان یافتن . تمام شدن : نمیدانند کز بیمار عشقت حرارت بازننشیند بسردی . سعدی (طیبات ). ◄ از خواب برخاستن . (یادداشت مؤلف ). بیدار شدن : پس الیاس گفت اگر روزی که شما بازنشینید این آبهاء شما خشک شده باشد، شماچه خواهید کردن ؟ گفتند: کلنگ و تیشه را کار فرمائیم . آن شب همه بخفتند بامداد که بازنشستند همه را آب بچشم فرو آمده بود و چشمه ها خشک شده، پس آن پیمبر ایشان را گفت کلنگ و تیشه را کار فرمائید. (اسکندرنامه ٔنسخه ٔ نفیسی ). بیاض روز درآید چو ازدواج سیاه برهنه بازنشیند یکی سپیداندام . سعدی (طیبات ). ◄ برخاستن . دوباره زنده شدن : زندگان را نه عجب گر بتو میلی باشد مردگان بازنشینند بعشقت ز قبور. سعدی (طیبات ).