بازنشسته
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(نِ شَ تِ) (اِمف.) کسی که در پیری یا پس از مدتی طولانی یابه علل دیگراز کار برکنار شود واز حقوق بازنشستگی استفاده کند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(نِ شَ تِ) (اِمف.) کسی که در پیری یا پس از مدتی طولانی یابه علل دیگراز کار برکنار شود واز حقوق بازنشستگی استفاده کند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازنشسته . [ ن ِ ش َ ت َ / ت ِ ] (ن مف مرکب ) متقاعد. (لغات مصوبه ٔ فرهنگستان ). کسی که بر اثر مدتی کار مداوم در سنین پیری از خدمت دولت معاف میشود ولی حقوقی دریافت میکند. رجوع به بازنشستگی شود. ◄ خاموش . فرونشسته . منطفی : شمع فلک با هزار مشعل انجم پیش وجودت چراغ بازنشسته است . سعدی (طیبات ).
مترادف و متضاد واژهدان
بازنشست، متقاعد، وظیفهبگیر، وظیفهخور (متضاد: شاغل، موظف)
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی