بازپیچیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازپیچیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) برگردانیدن . منعطف ساختن : عنان را یکی بازپیچی به راست چنان کز خردمندی تو سزاست . فردوسی . سرش بازپیچید و تن راست شد وگر وی نبودی زمان خواست شد. سعدی . و رجوع به پیچیدن شود.
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازپیچیدن . [ دَ ] (مص مرکب ) برگردانیدن . منعطف ساختن : عنان را یکی بازپیچی به راست چنان کز خردمندی تو سزاست . فردوسی . سرش بازپیچید و تن راست شد وگر وی نبودی زمان خواست شد. سعدی . و رجوع به پیچیدن شود.