بازکشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازکشیدن . [ ک َ / ک ِ دَ ] (مص مرکب ) از چیزی خودداری کردن . اجتناب ورزیدن . دوری کردن . تجنب . احتراز. پرهیز کردن : روانت مرنجان و مگداز تن ز خون ریختن بازکش خویشتن . فردوسی . و چون پدر ما پرمان یافت و برادر ما را بغزنین آوردند [ آلتونتاش خوارزمشاه ] از ایشان بازکشید. (تاریخ بیهقی ). بازکش این مسند از آسودگان غسل ده این منبر از آلودگان . نظامی . ♦ پای از کاری بازکشیدن ؛ کناره گیری کردن . دوری جستن : نیست یکی ذره جهان نازکش پای ز انبازی او بازکش . نظامی . ♦ دست بازکشیدن از چیزی یاکاری ؛ امتناع ورزیدن از آن . اجتناب کردن از آن . دوری جستن از آن : دست ذوق از طعام بازکشید خفت و رنجوریش دراز کشید. سعدی (صاحبیه ). پسر بفراست دریافت و دست از طعام بازکشید. سعدی (گلستان ). ♦ دل از چیزی بازکشیدن ؛ دل برداشتن از آن . ترک گفتن آن را. دوری کردن از آن : رو دل ز جهان بازکش که کیهان بسیار کشیده است چون تو در دام . ناصرخسرو. ♦ سپه بازکشیدن ؛ متوقف کردن سپاه . باز گرداندن سپاه . از جنگ بازداشتن آن : سپه بازکش چون شب آمد بکوش که اکنون برآمد ز ترکان خروش تو در جنگ باشی سپه در گریز مکن با تن خویش چندین ستیز. فردوسی . ♦ سر بازکشیدن از اطاعت ؛ عاصی شدن . امتناع از اطاعت و فرمانبرداری . نافرمانی کردن : هر بزرگی که سر از طاعت او بازکشید سرنگون رفت ز منظر به چه سیصد باز. فرخی . ♦ عنان یالگام یا مهار بازکشیدن ؛ مرکوب را متوقف کردن . مرکوب را نگاه داشتن . از رفتن بازایستادن : لختی عنان مرکب بدخوت باز کش تا دستها فرو ننهد مرکبت بگور. ناصرخسرو. عنان بازکشید و گفت این پسرک را پیش من آرید. (نوروزنامه ). چون شاهزاده عنان مرکب بازکشید کنیزک به ویرانه درآمد. (سندبادنامه ص ١٤١). عنان بازکشیدند و او را بر همان جایگه رها کردند. (سندبادنامه ص ٢٥٣). گر بازکشم قصیده ٔ چست او بازکشد قلاده ٔ شست . نظامی . آن کودک لگام او را بازکشید. (تاریخ قم ص ٢٩٩). ◄ مطلق پهن کردن . گستردن : تیغ چون بر سری فرازکشند ریگ ریزند و نطع بازکشند. نظامی .