بازکشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کِ دِ) (ص مف.) پهن کرده، مسطح.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کِ دِ) (ص مف.) پهن کرده، مسطح.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازکشیده . [ ک َ / ک ِ دَ / دَ ] (ن مف مرکب ) پهن شده . گسترده شده : چون میان سرای برسیدم [ احمدبن ابی داود ] یافتم افشین را بر گوشه ٔ صدر نشسته و نطعی پیش وی فرود صفه بازکشیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٧١). ◄ محکم کرده . استوار: چون خیمه ای محکم بیک ستون است برداشته وطنابهای آن بازکشیده . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٨٦).