بازی کنان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بازی کنان . [ ک ُ ] (نف مرکب، ق مرکب ) در حال بازی کردن . مشغول بازی . بازی کننده . ◄ بمجاز. خوشحال . مسرور. (ناظم الاطباء) : ابر بباغ آمده بازی کنان جامه ٔ خورشید نمازی کنان . نظامی . سنان بر سر موی بازی کنان به خون روی دشمن نمازی کنان . نظامی . به جولان زدن سرفرازی کنان بشمشیر چون برق بازیکنان . نظامی . یوسف به استقبال پدر از مصر برون آمد و آواز بوق و کرنا و دوهزار مرد زنگی و ده هزار حبش از پیش آمدند بازیکنان . (قصص الانبیا ص ٨٥). زنش گفت بازی کنان شوی را عسل تلخ باشد ترشروی را. سعدی (بوستان ). ◄ ج ِ بازیکن، بمعنی برعهده دارنده ٔ نقش در تآتر و سینما. چنانکه گویند: بازیکنان این نمایشنامه فلان و فلان اند. رجوع به بازیکن شود.