باطل شدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باطل شدن . [ طِ ش ُ دَ ] (مص مرکب ) (... روزه و امثال آن ) از میان رفتن . تباه گشتن . فاسدشدن . (از آنندراج ). ناچیز شدن . هیچ شدن . (ناظم الاطباء). بطلان . تباه شدن بواسطه ٔ عملی مبطل : این مملکت خسرو تأیید سمائی است باطل نشود هرگز تأیید سمائی . منوچهری . زرق تن پاک همه باطل و ناچیز شود گر نیاید بدرتاش تکین بر دم آش . ناصرخسرو. نکوئی گر کنی منت منه، زان که باطل شد زمنت جود و احسان . ناصرخسرو. دعوی که مجرد بود از شاهد معنی باطل شودش اصل به چونی و چرائی . سنائی . بس توبه و پرهیزم کز عشق تو باطل شد منبعد بر آن شرطم کز توبه بپرهیزم . سعدی . از دل ما سیهان مهر سفیدان بردند سحر باطل شود آنجای که اعجاز آید. واله هروی (از آنندراج ). ◄ حُبوط. (دهار) (ترجمان القرآن ). ساقط شدن . فوت شدن . ◄ از میان بشدن . (یادداشت مؤلف ). از میان رفتن . معدوم گردیدن . نیست گشتن : اکنون دختر آمد امید من باطل شد. (قصص الانبیاء ص ٢٠٣). و بسبب این تب شهوت طعام یکبارگی باطل شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). اگر بسیار در آفتاب بماند [ صندل ] و کهن شود بوی آن باطل گردد. (فلاحت نامه ). ◄ از کار افتادن . ساقط شدن : و بسیار دیده اند که نشانه های بیمناک پدید آمده است مثلاً نبض باطل شده است ... (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گاهی که سردی غلبه کند نبض باطل شود. و گاهی که حرارت برافروزد و سریع شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). و اندر هر دو نوع (زکام ) آواز گرفته باشد و سخن در بینی گوید و حس بوئیدن باطل شود. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ باطل شدن آواز ؛ گرفتن آواز. برنیامدن آواز بسبب بیماری و جز آن : کسی را که آواز باطل شده باشد [ تریاق را ] هم در ماءالعسل دهند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ).