بافی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بافی . (ص نسبی )منسوب به باف از قرای خوارزم . (از معجم البلدان ).
بافی . (حامص ) مخفف بافیدن صورت دیگر از بافتن . در ترکیبات چون : گیس بافی، گیسوبافی . و نیز رجوع بشواهد بعد شود. ◄ (اِ) بمعنی محل بافتن چون پارچه بافی . اما در هر دو معنی جز در ترکیب بکار نرودو جداگانه مورد استعمال ندارد. در ترکیبات افاده ٔ دو معنی کند، نخست معنای مصدری بافتن و دیگر معنای محل و موضع بافتن : بوریابافی . پارچه بافی . پیچه بافی . جاجیم بافی . جوراب بافی . چلواربافی . حریربافی . حصیربافی .دست بافی . روبنده بافی . ریسمان بافی . زنبیل بافی . زیلوبافی . سبدبافی . فرش بافی . شعربافی . شال بافی . قالی بافی .قیطان بافی . کانوابافی . کرباس بافی . گلیم بافی . گونی بافی . گیوه بافی . ◄ و در شواهد زیر بمعنی بهم کردن، ساختن و گفتن است : خیال بافی . دروغ بافی . عرفان بافی . فلسفه بافی . منفی بافی . و رجوع به بافتن شود.
بافی . (اِخ ) عبداﷲبن محمدبن عیسی، مکنی به ابومحمدبن الاسلمی، معروف به ابن الاسلمیه . فقیه و ادیب و از اهل آندلس و از شهر الفرج معروف به وادی الحجاره بود، کتبی دارد، از آنجمله : تفقیه الطالبین، والارشاد در اشربه و احکام آن . (از الاعلام زرکلی ج ٤ص ٢٦٥). ابومحمد عبداﷲبن محمد بافی ادیب فقیه شافعی بود و بسال ٣٩٨ هَ . ق . در بغداد درگذشت . ازو است : علی بغداد معدن کل طیب و مغنی نزهة المتنزهینا سلام کلما جرحت بلحظ عیون المشتهین المشتهینا دخلنا کارهین لها فلما الفناها خرجنا مکرهینا و ماحب الدیاربها، ولکن امرّ العیش فرقة من هوینا. و هم گوید: ثلاثة ما اجتمعن فی واحد الا واسلمنه الی الاجل ذل اغتراب وفاقة و هوی و کلها سابق علی عجل . (از معجم البلدان ). او بسیار بدیهه گوی و نیکو محضر بود روزی بدیدار یکی از دوستان خود رفت و وی را در خانه نیافت، آنگاه این دو شعر را بدو نوشت : کم حضرنا فلیس یقضی التلاقی نسئل اﷲ خیر هذا الفراق ان اغب لم تغب وان لم تغب غب مت کان افتراقنا باتفاق . (از ریحانة الادب ج ١ ص ١٣٦).