باف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باف . (نف مرخم ) مخفف بافنده که نعت فاعلی است از مصدر بافتن بهمه معانی، و این صورت مخفف در صفات فاعلی مرکب بیشتر متداول است، همچون : ابریشم باف . توری باف . جاجیم باف . جوراب باف . جوال باف . که صورت مخفف آن ابریشم بافنده و... است . در کلمات مرکب ذیل «باف » را توان دید، بیشتر در معنی نسج : ابریشم باف . ♦ بوریاباف ؛ بافنده ٔ بوریا. (آنندراج ) : بوریاباف اگر چه بافنده ست نبرندش به کارگاه حریر. سعدی . توری باف . جاجیم باف . جوراب باف . جوال باف . حریرباف . حصیرباف . خیال باف . دروغ باف . دیباباف : وز قیاست بوریا گر همچو دیباباف نیست قیمتی باشد بعلم تو چو دیبا بوریا. ناصرخسرو. روبنده باف . زری باف . زره باف . زنده باف . زنبیل باف . شال باف . زیغباف : زیغبافان را با وشی بافان بنهند طبل زن را بنشانندبر رود نواز. ابوالعباس . شَعرباف . فلسفه باف . قلنبه باف . قالی باف . کامواباف . کش باف . گلیم باف . گونی باف . گیسوباف . مخمل باف . منسوج باف : چه خوش گفت شاگرد منسوج باف . چو عنقا برآورد و پیل و زراف سعدی (بوستان ). یراق باف . ◄ مخفف بافت و بافته و بافته شده، برخلاف قیاس . نسیج . (المعرب جوالیقی، ص ١٤٠). تنیده شده . بمعنی بافته شده است . (یادداشت مؤلف ). در ترکیبات ذیل : آستری باف . ارمنی باف . اطلس باف . شوشتری باف . فرنگی باف . خانه باف : ز کتان و متقالی خانه باف زده کوهه بر کوهه چون کوه قاف . نظامی . دست باف بمعنی بافته شده با دست . و ریزباف . و سطبرباف و شوشتری باف و فرنگی باف و امثال آن، بمعنی بافته شده و قیاس آستری بافت و ارمنی بافت و اطلس بافت و پای بافت و دست بافت و ریزبافت و سطربافت است . ◄ (فعل امر) امر از بافتن . (آنندراج ) (فرهنگ شعوری ).
باف . (اِخ )دهی است به خوارزم . (منتهی الارب ) (معجم البلدان ).
باف . (اِخ ) نام قصبه ای است در ساحل غربی جزیره ٔ قبرس که حدود ١٥٠٠تن سکنه دارد، شهری است قدیمی که توسط مهاجرنشینان یونانی بنا شده و معبدی خاص برای زهره (الهه ٔ عشق ) در آنجا بوده است (از قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١١٩٩).