بال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) اندام پرواز در پرندگان، حشرات و خفاش.<br>
فرهنگ فارسی معین
[ ع. ] (اِ.) خاطر، دل، جان.
(اِ.) اندام پرواز در پرندگان، حشرات و خفاش.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بال . (ع اِ) دل . حال . خاطر. (برهان قاطع): ما بالک ؛ حالت چگونه است ؟ خطر ببالی ؛ بدلم خطور کرد. (حاشیه ٔ برهان قاطع). ما بالک ؛ ای ما حالک . (ناظم الاطباء). ج، بالات . (ناظم الاطباء) (مهذب الاسماء) (غیاث اللغات ). فؤاد. (یادداشت مؤلف ). حال و شأن . (آنندراج ) (شرفنامه ٔ منیری ). حال . (ترجمان القرآن جرجانی ص ٢٤) : هر اندیشه که کند و مهمی را که پیش گیرد ماده ٔوبال و موجب تشویش خاطر و بال او شود. (جهانگشای جوینی ). ◄ کار. (مهذب الاسماء) : خوش کند آن دل که اصلح بالهم رد من بعد التوی انزالهم . مولوی (مثنوی ). ♦ امر ذوبال ؛ کار شریف که بدان اهتمام کرده شود. (ناظم الاطباء): کل امر ذوبال لم یبدء فیه بحمداﷲ فهو ابتر. ♦ فارغ البال ؛ دل آسوده . (یادداشت مؤلف ). ◄ جان . ◄ تن آسانی . (آنندراج ). ◄ مال و کام . (فرهنگ شعوری ). ◄ خوشدلی . (برهان قاطع) (شرفنامه ٔ منیری ): فلان رضی البال ؛ یعنی در سعه ٔ عیش است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). رخی البال ؛ ای فی سعة من العیش . (ناظم الاطباء). فراخی عیش و شأن و عظمت . (غیاث اللغات ). ◄ التفات . (از منتهی الارب ).و ما ابالیه و به بالاً و بالة و بلاء و مبالاة؛ التفات نمیکنم و باک نمیدارم . (از منتهی الارب ). ◄ بی پروائی . (برهان قاطع). ظاهراً باید پروا باشد که گویند: لیس هذا من بالی ؛ یعنی آنچه که من پروای آن داشته باشم . (از حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ).
بال . (اِخ ) نام شهری در نواحی شمالی سویس که در برابر آلزاس فرانسه و ناحیه ٔ «باد» آلمان واقع و مرکز ناحیه ٔ بال است . این شهر قریب ١٣٥٠٠٠ تن جمعیت دارد و «بالوا» خوانده میشوند که قریب سه ربع آن پروتستان و بقیه کاتولیک اند. چندین رشته راه آهن مهم به آن شهر منتهی میشود. کارخانه های ابریشم بافی و داروئی و شیمیائی و چاپ آن معروف است . دانشگاه معروف آن توسط پاپ پی دوم در سال ١٤٦٠ م . پی افکنده شده است . این دانشگاه با داشتن استادان معروفی چون «اراسم » شهرت یافته است و کتابخانه ای عظیم دارد. شهر بال بوسیله ٔ رودخانه ٔ رن بدو قسمت تقسیم میشود: بال کوچک که شهری صنعتی است و بال بزرگ (طرف چپ ) که شهر قدیم و اصیل بال است .
بال . (فرانسوی، اِ) رقص . رقص با جماعت . (یادداشت مؤلف ). مشتق از باله فرانسوی بمعنای رقصیدن . رقص با موزیک . جمعیت و گروهی که در محفلی با یکدیگر برقص درآیند. رقص در جوامع قدیم بشری وجود داشته است، اما بدین صورت که اختصاصاً شبی جمعی زن و مرد در محفلی گردآیند و برقصند از قرون وسطی و در اروپا شروع شده است و خصوصاً در دربارهای سلاطین و کشورهای اروپائی رواج داشته است . در فلورانس خاندان «مدیسی » و در فرانسه دربار فرانسوای اول و هانری دوم مشوق این امر بوده اند. چندی بعد، هانری چهارم و لوئی سیزدهم و لوئی چهاردهم مجالس خاص این گونه رقص را ترتیب میدادند.از قرن ١٨ ببعد، بال در جزء برنامه ٔ تآتر و نمایش نیز درآمد و سپس عامه هم در این مراسم شرکت نمودند. ♦ بال بلان ؛ رقص دسته جمعی مخصوص دختران که زنان شوهردار حق شرکت در آن ندارند. ♦ بال دانفان ؛ رقص دسته جمعی خاص اطفال . ♦ بال دوتت ؛ نوعی رقص دسته جمعی که رقصندگان باید با سر و صورت پوشیده و مسخره در مجلس درآیند ورقصند. ♦ بال ماسکه ؛ نوعی رقص دسته جمعی که معمولاً رقصندگان چهره ٔ خود را با ماسک (صورت مصنوعی ) بپوشانند و هر کدام به چهره ای خاص درآیند و بسا این چهره ٔ مصنوع صورت حیوانات دارد. و نیز رجوع به بالت شود.
مترادف و متضاد واژهدان
پر، جناح اندیشه، حال، دل، خاطر باله، مجلسرقص بالن، وال نهنگ
فرهنگ طیفی واژهدان
پر، ایلران، شهپر، بالچه، سکان، دم
واژگان قرآن
وَ أَصْلَحَ بالَهُمْ «بال» به معانى مختلفى آمده است از جمله حال،کار،قلب،وبه گفته «راغب» در «مفردات» به معناى «حالات پر اهمیت» است.(10)