بالی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بالی . (ع ص ) کهن . کهنه . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) (فرهنگ نظام ). پوسیده . تباه شده . (یادداشت مؤلف ). مندرس . بال . (ناظم الاطباء). ♦ ثوب بالی ؛ لباس کهنه . ◄ پیرگشته . (یادداشت مؤلف ).
بالی . (اِخ ) نام جزیره ای در مشرق جاوه که بوسیله ٔ ترعه ٔ بالی از جزیره ٔ لومبوک جدا می شود و از مهمترین و پرفعالیت ترین جزایر شبه جزیره ٔ سند محسوب می شود. جمعیت آن از یک ملیون و پانصد هزارتن افزون است . معادن مس و آهن فراوان دارد. محصول عمده ٔ آن برنج و پنبه و قهوه است . مهمترین مرتفعات آن ٣٤١٤ گز است . و رجوع به قاموس الاعلام ترکی ج ٢ ص ١٢١٨ شود.
بالی . (اِخ ) (مولی بالی الطویل ) متوفی ٩٧٧ هَ . ق . او راست : تعلیقه ٔ بر اصلاح الوقایه ٔ کمال پاشازاده . (از کشف الظنون ).