بامدادان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
بامدادان . (ص نسبی ) منسوب به بامداد پدر مزدک . ♦ مزدک بامدادان ؛ مزدک پسر بامداد. و رجوع به بامداد شود.
بامدادان . (اِ مرکب ) مرکب از بامداد بعلاوه ٔ «ان »که بگفته ٔ شمس قیس رازی در المعجم حرف تخصیص است . رجوع به آن در این لغت نامه شود. صبح . بامداد. بام . وقت طلوع فجر راگویند. سحرگاهان . (از فرهنگ شعوری ج ١ ص ١٨١). هنگام بامداد. گاه بامداد. وقت صبح . صبحگاهان . پگاه . منسوب به بامداد است چه الف و نون در فارسی پهلوی بمعنی نسبت است . (از فرهنگ نظام ) : پیشم آمد بامدادان آن نگارین از کروخ با دو رخ از باده لعل و با دو چشم از سحر شوخ . رودکی . مهر دیدم بامدادان چون بتافت از خراسان سوی خاور می شتافت . رودکی . چو شد بامدادان روان کندرو برون آمد از پیش سالار نو. فردوسی . ببود آن شب و بامدادان پگاه به آرام برتخت بنشست شاه . فردوسی . چوشب روز شد، بامدادان، پگاه تبیره برآمد ز درگاه شاه . فردوسی . ببود آن شب و بامدادان پگاه سوی بیشه رفتند شاه و سپاه . فردوسی . بامدادان برچکک چون چاشتگاهان برشخج نیم روزان بر لبینان، شامگاهان بردنه . منوچهری . بامدادان بر هوا قوس قزح بر مثال دامن شاهنشهی . منوچهری . بامدادان حرب غم را تعبیه کن لشکری اختیارش بر طلایه افتخارش بر بنه . منوچهری . چو خواهد بود روز برف و باران پدید آید نشان از بامدادان . (ویس و رامین ). یک روز شراب میخورد [ مسعود ] و همه شب خورده بود، بامدادان در صفه ای بزرگ بارداد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ١٣٨). سلامی ز گیتی به سوی تو آید پگه ز آن کند بامدادان سلامت . انوری . بامدادان همه شیون به سر بام برید زآتشین آب مژه موج شرر بگشایید. خاقانی . بامدادان که یک سواره ٔ چرخ ساخت برپشت اشقر اندازد. خاقانی . بامدادان روز چون سر برزند برهمه یکسان درآید شامگاه . خاقانی . بیا تا بامدادان ز اول روز شویم از گنبد پیروزه پیروز. نظامی . بامدادان که روز روشن گشت شب تاریک فرش خود بنوشت . نظامی . که چون بامدادان چراغ سپهر جمال جهان را برافروخت چهر. نظامی . بامدادان که تفاوت نکند لیل ونهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار. سعدی . بامدادان نه جایگاه ستیز که تحمل کند، نه پای گریز. سعدی (هزلیات ). شب پراکنده خسبد آنکه به دست نبود وجه بامدادانش . سعدی (گلستان ). ز مدهوشیم دیده آن شب نخفت نگه بامدادان بمن کرد و گفت . سعدی (بوستان ). بامدادان فرمود [ یعقوب لیث ] که منادی کنید. (تاریخ سیستان ). ♦ نماز بامدادان ؛ نماز صبح . دوگانه . رجوع به نماز بامداد شود : نماز بامدادان کرد باید سه جام یک منی خوردن حرامست . منوچهری .