باهلی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
باهلی . [ هَِ ] (اِخ ) سلمان بن ربیعة باهلی . او را سلمان الخیل گفتندی جهت آنکه خلیفه عمر خطاب او را والی اسبان بیت المال کرده بود. پس قضای عراق داد و در جنگ ترکستان در عهد عثمان شهید شد. بعضی گویند او از تابعان بود. (از تاریخ گزیده ص ٢٢٧ و ٢٤٨).
باهلی . [ هَِ ] (اِخ ) ابوالحکم عبیداﷲبن مظفربن عبداﷲ باهلی اندلسی المریی، مردی فاضل و در طب و حکمت استاد بود و شعر میگفت و خوش سخن بود. موسیقی میدانست و عود می نواخت و در جیرون در دکانی به طبابت می نشست . به بغداد و بصره سفری کرد و سپس به دمشق بازگشت و در همانجا در شب چهارشنبه ششم ذی القعده ٔ سال ٥٤٩ هَ . ق . درگذشت . او با بسیاری از شعراء مهاجاة داشت و حسان بن نمیر در هجو او گفته است : لنا طبیب شاعر اشتر اراحنا من شخصه اﷲ ما عادفی صیحة یوم فتی الا و فی باقیه رثاه . (از عیون الانباء ج ١ صص ١٤٠-١٤٤).
باهلی . [ هَِ ] (اِخ ) ابوالحسن یا ابوعبداﷲ سلام بن عبداﷲبن سلام باهلی اشبیلی . او راست : الذخائر و الاعلاق فی آداب النفوس و مکارم الاخلاق که در سال ٨٣٩ هَ . ق . از تألیف آن فراغت یافت . (از معجم المطبوعات ).